با معشوقه ام نسیم خلوت می کنم .
با دستان لطیفش اشک از گونه هایم پاک می کند و آرام در گوشم قصه بود و نبود را می خواند .
تمام وجودم را در آغوش نسیم حس می کنم ، دستانم را به سوی
آسمان می برم ، قبل از فریاد من نسیم طوفان می شود ، مرا ترک می کند .
لابلای برگهای صنوبر می چرخد، برگها می رقصند .
و نسیم قصه بود و نبود را تکرار می کند ، برگها می لرزند و بلبلان از لرزش برگها
درخت را ترک می کنند و به آسمان اوج می گیرند و قصه ی بود و نبود را
برای ابرها نغمه سرائی می کنند ،
آسمان می غرد
ابر می بارد
نسیم می خوابد
اشک آرام می شود
و من می مانم و قصه بود و نبود .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 7:43 توسط ستاره عشق

می خواهم رنگی برای چشمان زمان پیدا کنم .
دیروزها آبی بود ، امروزها سرخ رنگ .
اما می خواهم فرداهایش را من رنگی کنم .
ستاره می خندد ، مانند همیشه ، مانند هرشبش .
هرشبی که می درخشد در دل تاریک آسمان و من می گریم ،
مانند همیشه ، مانند هرشبم .
نه اینکه غصه دارم . نه !!
اشک هایم بهانه است .
ستاره بهانه ای برای زیبائی شب است گرچه همیشه خندان است
و من بهانه ای برای زیبائی زمینم گرچه همیشه گریانم .
اما بگذریم . . .
من به دنبال رنگم . رنگی برای چشمان فردا .
اشک هایم سجده بر خاک می زنند ، خاک سبز می شود.
فکر می کنم رنگ فردا را یافته ام . . .
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:50 توسط ستاره عشق

آه سوزان از سینه بر می خیزد و خانه ی تاریک قلب را می لرزاند . . .
خاطرات ، نم نم از چشمان سرخ می چکد و گونه ها خیس از شبنم درد . . .
ضجه ها نسیم را از خواب بیدار می کند و طوفان ، غم را بر سینه مهمان می سازد . . .
دستها بی اختیار بر سر می کوبند و ناله ها بی امان با هجوم طوفان در هم می آمیزد . . .
قلب ، در هجوم این زلزله خرد شده و اشک تا ابد می بارد . . .
و بغض او بر سینه اش خوابیده . . .
و مرگ در همسایگی نفس هایمان آشیانه کرده است .
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8:3 توسط ستاره عشق

|