پشت آن بوته ی تمشک ، آخرین بار آنجا دیدمش ! دستانت را باز کن ،شاید لابلای انگشتانت پنهان شده
نه ، اینجا نیست !
صبر کن ، بگذار آنجا را ببینم . شاید پرواز کرده و خود را در شاخ و برگ بلوط پنهان کرده است !
نه ، آنجا هم نیست .
آهان ! به گمانم به آن دشت سفر کرده .
می گفت :سکوت را دوست دارد چه جائی ساکت تر از دشت !!
ای وای ، اینجا هم نیست !
نسیم در حوالی کوچه نفس هایم خوابیده ،پروانه نیز با گل ها گرم عشق بازی است.
قاصدک صبر کن ! تو ندیدی اش ؟!
دیروزها می شنیدمش ، در همین نزدیکی !
رفته است ؟؟!! . . . و شاید من رفته ام !!
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:42 توسط ستاره عشق

آرزو
تمام وجودم پر از خواسته ها و آرزوهاي بي پايان است . انگار كه مي خواهم تمام دنيا را فتح كنم و تمام لذت ها ي دنيا را بچشم .
اما مي دانم خورشيد زندگي من هم غروب می کندو لحظه اي می رسد که تمام آمال و آرزوهاي من در پرده ي سياه شب بلعيده می شود و من خواهم رفت ! اما نه... آرزوهاي من خواهد ماند! روح من در تن فرزندم دميده خواهد شد و او مي رود تا قلعه ي آرزوهاي مرا فتح كند . جسم من با غروب خورشيد عمرم بي حركت خواهد ماند و روح از تنم جدا مي شود و در قلب كودكم دميده مي شود و او مي رود به سمت آمال و آرزوهاي من پس من هرگز نخواهم مرد !!! هميشه هستم هميشه جاويد خواهم ماند.....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:6 توسط ستاره عشق

بگذار چنین باشد !!
ستاره عشقم ! چرا هرچه سفرميكنم به تو نمي رسم ؟! در كجاي آسمان آشيانه كرده اي ؟ كاش تو هم قدري دلتنگي مرا مي فهميدي! اسير باد سرگردان لحظه ها شدن براي لحظه اي تو را ديدن ... و تو مي روي دور مي شوي و در اوج كهكشان ها ناپديد مي شوي... باز سفر كرده ام به سرزميني دور... ولي نزديك!!! به دياري كه آسمانش هميشه خالي از تابش ستاره عشق بوده هربار به شوق ديدنت سفر مي كنم اوج ميگيرم اما زود بر زمين سقوط مي كنم ...آخر تا چه حد مي توانم اوج بگيرم ... تا چه اندازه ميتوانم دل به نسيم خوش كنم نسيم هم خسته است از اين همه پرواز بي ثمر!!! ستاره عشقم! كجاست سرزمين آرام تو كه اينگونه مرا در حسرت لحظه اي از تماشاي خنده هايت رها كرده اي بگذار برايت بگويم گاهي در خلوتم با نسيم چه مي گويم مي گويم تو تمام لحظه هايت به تماشاي من مي گذرد لحظه هائي كه عاشقانه از آسمان
مرا نظاره مي كني . و نسيم به عشق خيالي تو ستاره عشقم به من قاصدك سرگردان حسودي ميكند بگذار چنين باشد......
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:22 توسط ستاره عشق

خواب من . . .
می بینی ، این خواب من است ! قایق چوبی که نشسته بر زمینی خشک . می خواهم برایم تعبیرش کنی .
هیس ، گوش کن !!! می شنوی صدای هجوم سیلاب است . و این تن درمانده ی من ، چه بی صبرانه می خواهد به این قایق پناه ببرد .
راستی ستاره ، نمی دانی چه کسی این قایق را برایم فرستاده ؟!!
دلم میخواست ، انتهای خوابم را برایت به تصویر بکشم ! اما نه ، آن وقت تو می ترسید ی و از آسمانم کوچ می کردی . . .
با چشمان خیس ، از خواب برمی خیزم !
قطره های باران ، از درز پنجره ، دزدانه با اشک گونه هایم در آمیختند . به گمانم اشکها راز خوابم را برای باران گقته باشند .
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:0 توسط ستاره عشق

خورشید
خورشید بی صبرانه می تابد ، نمی دانم در پس این همه سوختن و ذوب شدن به دنبال چه میگردد !
اما با این همه تابش و حرارتش وجودم اینگونه سرد است ، سرد سرد !
شاید خورشید را گم کرده ام! اما نه !
می بینمش ،همیشه و هر لحظه ، اما باز هم سردم .
خیلی سرد !
نکند خورشید با ستاره ها قهر کرده باشد!
نمی دانم؟!
نکند خورشید فکر کرده ستاره ها غافل شده اند از اینکه درخششان هدیه ی اوست .
دیشب چه مستانه دور مهتاب می چرخیدم ، قصه های سرائی اش مرا از عشق سیراب کرده بود .
من خورشید را گم نکرده ام ، من روحم را لابلای رویاهای خیالی مهتاب جا گذاشته ام و
لباس حریر سیاه رنگ غرور را بر تن کرده ام .....
ای خورشید ، وجودم یخ کرده است .
می ترسم !
اگر نتابی به چه دلخوش کنم .......
تو سراسر نوری ، سراسر عشقی ، سراسر عفوی !
اگر دوستم نداشته باشی ، اگر بر من نتابی ،
آن وقت آسمان دیگر جای من نیست ...
آن وقت حتی زیر خاک هم نمیتوانم آرام باشم .
بتاب و حریر غرور را بسوزان . بگذار گرم شوم . بگذار بدرخشم .
نه برای او .....فقط و فقط برای تو !!
خورشیدم ، بر من بتاب .......
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:0 توسط ستاره عشق

دانه های برف آب شده
اینجا پر از صداست و صدای تو انفجار لحظه هاست
پس سکوت کن و بگذار با صداهایی غیر از صدای تو آرام باشم.
بگذار با صدای رودخانه خوش باشم.با فریاد دانه های برف آب شده که خود را به آغوش رود رها کردند و می خواهند به دریا برسند و با بوسه های خورشید به آسمان بروند.
اینجا صدای زوزه ی گرگی در دل کوهستان به گوش می رسد ،گرگی که عشق میکند با دنیائی پر سکوت و خالی از صدای تو!
و راستی جیر جیرکها کجا هستند! دلم جیر جیر شبانه ای میخواهد برای لحظه ای چشم بر هم نهادن.
اینجا فریاد ستاره ام خامو ش است ،نگاه مهتاب و ستاره ام خیره به عشق بازی دانه های برف آب شده در دل رود است که در آغوش هم می لولند و به سوی آسمان پرواز می کنند.
و فقط صدای دلنشین عشق است که به گوش می رسد.
کوهستان غم هایم را در دلش خوابانده !!
پس ساکت بمان و بگذار غم هایم آسوده بخوابند.
بگذار نگاهم مهمان عشقبازی آسمان و زمین اینجا باشد .....
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:10 توسط ستاره عشق

|