بهاران خجسته باد ...
صبا به تهنيت پير مي فروش آمد كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار كه غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد
زخانقاه به ميخانه ميرود حافظ مگر زمستي زهد ريا بهوش آمد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:40 توسط ستاره عشق

دلنوشته
خیلی دلم گرفته!!
بهار داره از راه میرسه
نسیم بهاری تو کوچه پس کوچه های آسمون دلم پر میکشه اما دلم گرفته و غمگینه
باز هم عید دیگه ای از راه میرسه
و یاد و خاطرات تو یاد گریه هات ,اشک روی گونه هات
سفره ی هفت سینی که بوی غم و غصه داشت
نمیتونم با رسیدن عید شاد بشم و جشن بگیرم
آخه چه طوری؟
تو بگو!
رفتی ,خیلی زود!!
اومدنت خونه رو پر از عطر گل یاس کرده بود اما خیلی زود ما روترک کردی...
با رفتنت اشک رو تو چشمای بابا دیدم ,خورد شدم!
چه طور می خواهی با اومدن عید شاد باشم
ها!!!
بعد از اون عید نه سبزه کاشتم نه سفره ی هفت سین چیدم.
بعد اون عید دیگه انتظار عید و نکشیدم.
گریه هات رو بیقراری هات رو نگاه معصومانه ات رو
نمی تونم فراموش کنم!
حریر سیاه غم رو که با رسیدن عید تموم خونه رو پوشونده بود.
گریه های مامان, شکستن بابا...
هروقت میام سر قبرت ,دلم میخواد باهات درد دل کنم, اما نمی تونم
آخه چه طور کنار مامان از غصه هام و از دلتنگی هام برات بگم!
پرواز کردن تو رفتنت و دور شدن از این دنیای سراسر غم و موندن من...
آسمون دلم امشب ابریه ..دلم بدجوری گرفته..
هوای گریه دارم!!!
سروده ی پدر عزیزم :
بکجا برم دلم را که هوای گریه دارد
برس ای غزل بدادم که بلب رسیده جانم
زبرای شاد بودن نفس دیگر ندارم برهء بهار اینجا همه گریه و فغانم
به نوای هفت سینم سر سبزه خار کشتند به بساط سفرهء من تو مگو زسیمیانم
بدل حزین چگونه پی عید شاد باشم که نه انتظار شادم نه رخی بر آشیانم
و نکرده ام فرا موش زتزرع کلامت زنوای دوستی ها به حریم خانمانم
سر قبر با تسلی نگهی به سنگ دارم همه سنگ قبر گشتم به خدا که بی زبانم
عبس آسمان عشقم به ستاره گریه دارد تو هوای ابری دل! چه نمایی امتحانم.
شب دلگیر یکشنبه غربت سرا حضرت ظریفی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 22:36 توسط ستاره عشق

هرگز صدائی از آسمان به زمین نمی رسد!!!
مردي خسته وتنها با فانوسي در دست , سوسوزنان دل تاريك جنگل را مي شكافد
و خود را غرق در ابهت جنگل مي كند و مي رود .
سالهاست كه خورشيد در عمق جنگل غروب كرده است
و شاخ و برگها , سبزي خود را باخته اند و رنگ نور نديده اند!
مردي از جنس غروب به رنگ ارغواني مي آيد و جنگل دلخوش شده كه نور برگشته است.
و مرد نيز به عشق خورشيد به عمق تاريكي مي رود!!
اي مرد لحظه اي رو به آسمان تاريك جنگل بيانداز
گوش كن صداي خاموش ستاره را كه تمام فريادش در چشمك زدنش نهفته است.
و هرگز صدائي از آسمان به زمين نمي رسد!!!
اي مرد!
برگرد , فانوس را بشكن و خورشيد را برشانه هايت بگذار....
و ستاره عشق را كه سالهاست در تاريكي جنگل پنهان شده درياب
اي مرد !!!!!!
در دل تاریک جنگل راهم ار گم میشود روزن از فانوس عشقی در تلا طم میشود
چلچراغ آسمان پروین به رمز آشنا رهنمای در جهت یابی به مردم میشود
عمق تاریکی به خور شیدم نوای آرزوست رهنورد نوش بین خشت سر ،خم میشود
مستم وآهسته تر چرخان وغلطان میروم هی مزن وی هوشیار! بر من تظلم میشود
شاعر آوارهء در دم ستاره در تو چیست طبعم اندر بزم تو اندر توهم میشود.
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 10:7 توسط ستاره عشق

سجده ی سرخ عشق
مي چكد قطره هاي عشق بر قلب ترك خورده ي زمين
و مي رويد شقايق سرخ از عمق ناباوري این قلب تشنه
و رو مي كند به سوي آسمان بي خبر از آتش دل خورشيد
و تو نشسته اي بر آسمان غريب بي آنكه نگاهي بر آن شقايق افكني
که شايد سايه اي شوي بر آن همه سوز و عطش
زمين شاد از روئيدن شقايق و بي خبر از دل غم گرفته و تنهايش
و تو ....!!!
مي آيد از دور
قاصدكي آرام
مي نشيند بر صورت سرخ شقايق
تمام مي شود آن همه عطش
و آغاز مي گردد عشق!
مي رويد عشق!
پر مي كشد عشق!
و قاصدك تا ستاره رسيده است
لبانش عطر شقايق دارد
و تو ....!!!
دیگر لابلاي ترك هاي سرخ زمين هيچ ريشه اي نيست
مي بيني زلف پريشان شقايق را
چه گونه سجده سرخي بر لب تشنه ي زمين نهاده است...
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 21:0 توسط ستاره عشق

رفت اما آرام تر از آرام
گاهي در خلوت دلتنگي هايم به اندازه ي مهرباني هاي تو فكر ميكنم .
قدر مهربانی هایت شايد به بلندي درخت بلوطي بود كه بارها زير سايه اش مرا در آغوش گرفته بودی
و سرم را برسينه ات می گذاشتی و با من از رازهايت ميگفتي!
و رازهايت چه قدر شيرين و آسماني بود و قلب من چه قدر كوچك!!!
شايد مهرباني هايت به اندازه برگهاي آن بلوط بود
برگهائي كه با دستان چروك اما گرمت در هم گره ميزدي و بر سرم تاجي مي گذاشتي
تا خنده هاي مرا از عمق وجودم بشنوي.
نه !
مهرباني هاي تو به طراوت باراني بود كه هنگام باريدنش
اندام نحيف و كوچك مرا در آغوش گرم از محبتت مي گرفتي و به كلبه ي عشقت مي بردي
تا ازسايبان كلبه ات ريزش قطرات الماس گونه را شيرين تر تماشا كنم
اما نه مهرباني هاي تو به اندازه ي حرارت آتشي بود
كه در سرماي پاييزي ه جنگل در كلبه ي كوچك اما پر از عشق روشن مي كردي تا من گرمم شود
اما نمي دانستي, اين وجود تو بود که مرا سراسر گرم مي كرد.
ميداني ,مهرباني هايت هرگز نمي گذاشت جاي خالي پدربزرگ را حس کنم
و من قلبم گرم بود از عشق تو از صداي گرم تو
از قصه هاي ليلي و مجنوني كه تو برايم تعريف مي كردي.
آنقدر آرام تركم كردي كه هنوز رفتنت را نمي توانم باور كنم
به عشق ديدنت به سمت حياط خانه ي كاه گلي ات
كه سقف سفالي اش هميشه جاي دنجي براي نشستن و تماشا كردن جنگل بود مي دوم
و جاي خالي تو در ايوان خانه كنارستون هاي چوبي
نه ...
تو هنوزهستي !
همين جا كنار من
رفتنت تلخ , اما ياد آوري خاطرات تو هميشه برايم شيرين است
كاش آن روزها هيچ گاه تمام نمي شد
امروز من ماندم و جنگلي كه ديروز پر بود از صداي قهقه ي خنده هاي من
و فردا جنگل مي ماند و ....
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 21:0 توسط ستاره عشق

کوتاه نوشت
دور بایست تا نامت را فریاد کنند!!!
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 21:0 توسط ستاره عشق

تو چه مي داني تشنگي يعني چه؟!
بگذار برايت بگويم...
بگذار بگويم چه سخت مي گذرد آن گاه كه تشنه ي قطره آبي باشي
قطره ي آبي از اقيانوس بيكران عشق
قطره آبي كه تورا به نوشيدنش دعوت ميكند اما تنها ميتواني انعكاس نورت را درآن ببيني
تو چه ميداني انتظار يعني چه؟!
نبرد با نور با روشنائي
پرده ي روز را كنار بزني و سياهي شب را برآسمان نقاشي كني
تا براي چند ساعتي از روزنه اي كوچك بر قطره ي آبي كه هرگز عطش تو را
و انتظار لحظه هايت را نمي فهمد چشمك بزني
سروده ی استاد عزیز و پدر مهربان جناب ظریفی :
تشنگی در انزوای مهر میدانی که چیست بوسه ها از لب ربودن با نگاه زندگی آب اگر شور است گر شیرین ویاهم بی مزه میرود در جوی شیر شاهراه زندگی نور انسان بس صداقت را نمایان کرده است در بشر برق تجلی انتهای زندگی انظار از بهر دیداری نباشد کم زوصل گربدانی لحظهء جانا بهای زندگی با سیاهی هم سفیدی الفتی باشد مرا ماه روی دوست شب زلف سیاه زندگی چشمکم ر ا بر امید زندگانی میزنم انتظار لحظه هایم شد هجای زندگی.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:0 توسط ستاره عشق

|