عشق تو
سرزمينم تشنه ي فرياد آبي رنگ تو
اين دل آتش گرفته در حصاربوسه هاي گرم تو
كاش مي دانستي چه گونه برده اي هوش از سرم
روح و جانم بي خبر از عشق آتشوار تو
دستان سوزان و قلبم آتشين از عشق تو
سرزمينم تشنه ي فرياد آبي رنگ تو
تكيه دادي بر حرير نازك مهتاب من
قصه ميخواني براي آن همه اسرارمن
ميكني مجنون مرا در لامكان اين زمان
ميشوي ليلي براي اين تن ليلي نما
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8:39 توسط ستاره عشق
|

نگاه ستاره بر نی چوپان...
چوپان مهربان, چرا گرياني؟
برايم ني بزن چراساكتي؟ گله را ببين از سكوت تو چگونه به زير درخت بلوط پناه برده اند تا شايد پرنده اي برايشان اهنگي بخواند چوپان مهربان مي دانم كه مرا نمي بيني مانند سالهاي سوخته اي كه از پس هم گذشتند و تو هرگز مرا نديدي نديدي هر روز چگونه نگاهت كردم با ني زدنت رقصيدم و با دويدنت به دنبال گله چرخيدم و زماني كه گله را از دست گرگ نجات ميدادي برايت هورا مي كشيدم وقتي كلبه ات را با هيزم های خشك روشن ميكردي براي نوشيدن چاي بر بالاي كلبه ات آرام و بي صدا مي نشستم وقتي غروب خسته از جنگل بر ميگشتي برايت چشمك ميزدم و تو هرگز نفهميدي كه من يك عمر تمام روز نظاره ات كردم چوپان مهربان! چرا ني نميزني ديشب از مهتاب شنيده ام ني ات را شكسته اند!راست مي گويد؟!!! آه آنها چه قدر مغرور اند آخر چرا به سرمايه ات رحم نكرده اند نه ,چرا به سرمايه ام رحم نكرده اند چوپان مهربان بارها از آن بالابوسه هايم را به نسيم هديه كرده ام تا با رقص قاصدك بر دستت بنشيند تا برايم ني بزني كاش براي يك بار هم كه شده مرا ميديدي! اما افسوس تا خورشيد در آسمان ميتابد هيچ ستاره اي نميدرخشد مگر آنكه مهتاب بيايد ومهماني عشق را بر پا كند افسوس آنوقت تو ني ات را در كوله ات گذاشته اي و گله را برده اي و به كلبه ات برگشته اي
و نميدانستي چه قدر در انتظار نگاه تو به آسمان دعا كرده ام ميدانم ني ات شكسته اما دوست دارم صداي آهنگ ني اه شكسته ات براي قلب شكسته ام نواخته شود
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:3 توسط ستاره عشق
|

ستاره ام خسته است!!!!
ستاره عشقم!
بيا با حاله اي از ابر صورت مه گرفته ات را پاك كن
امشب خسته اي بر حرير مهتاب تكيه بده
به زمزمه ي شبانه اش گوش كن
و آرام چشمانت را ببند
اين شبهاي سرد و برفي ,نورت را عجيب از من گرفته
چه قدر اين شبها چشمك زدنت غريب و كمرنگ شده
مي دانم سخت خسته اي!
در كهكشان بي انتها به دنبال چه مي گردي ؟
كاش مي شد به كلبه ات سرك بكشم
دستان گرمت را آرام در دستانم بفشارم و با تو به دنبال گمشده ات بگردم
شايد آنوقت كمتر خسته مي شدي و من شبها بيشتر از تماشايت لذت مي بردم
ستاره عشقم قدري بخند!!!
پنجره ي كلبه ات را به روي ما قاصدك ها بازكن
و بگذار كه ما قاصدک هاهرشب با نور گرم و زيباي تو پرواز كنیم و به آسمان عشق اوج بگيریم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:30 توسط ستاره عشق
|

کوتاه نوشت
(( زندگی میوه ی کال درشتی است در دست کودک گریان))
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:3 توسط ستاره عشق
|

بوسه تلخ قفس
مي نشينم آرام
در حصار جانش
گيسوانش آبشار
بر سر و روی تن غمبارم
در برش می خوانم
ناله های جانم
گرچه سرد وتار است
ولی من آرامم
دست بر دستانش
میگذارم آن دم
دستان از آهن
قلب او از سنگ است
بوسه ي تلخ قفس
تحفه اي از يار است
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 16:35 توسط ستاره عشق
|

فكر نكن كه نمي بينم
بر پشت نسيم آرام پرواز مي كني به صورت غمزده ام لبخند تلخ هديه مي كني فكر مي كني دلتنگي هايت را نمي بينم ؟ از نسيم بر گلبرگ شقايق مي نشيني و بوسه هايت را يكي يكي نثار گل مي كني و عطش مرا در پشت ابرهاي بوسه هايت ناديده مي گيري فكر ميكني بي قراري هايت را نمي فهمم لابلاي درختان يخ زده مي رقصي دست نوازشت را بر شاخه هاي مرده مي كشي و به گمانت از سرماي قلب يخ زده ام غافلي فكر مي كني صداي تپش قلبت را در حسرت دست نوازش بر سرم حس نمي كنم قاصدك عشق!! ستاره , گر چه يخ زده و بلور عشقش ترك خورده است اما مي داند تو پرواز مي كني تا شايد نسيمي يا طوفاني تو را به آسمان برساند......
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 16:36 توسط ستاره عشق
|

سرما
دستهايش يخ زده , گيسوانش برفي و نگاه سردش مثل برف بر سر و روي دلم مي بارد
كاش مي خنديدم تا كه قنديل غمش از صداي خنده , تركي بردارد
وه , چه سرد و شوم است مثله پرواز كلاغ و صداي قار قار
همه جانم پر دلشوره و درد
كاش فريادي زند شاید آشوب دلم با صداي دادش قدري آرام گيرد
دلش از برف غم است ؟ يا كه از سردي باد؟ شايد از ابر زياد؟!
كاش مي دانستم درد هر لحظه او از چه سوئي خيزد آن گاه ميرفتم و تمام دريچه ها را با صدايم مي بستم
او هنوز خشمگين است دستهايش همچنان از سرما مي لرزد
كاش خورشيد برگردد ابرها بروند و صداي ترك قنديل ها بشكند اين همه غم را
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 13:34 توسط ستاره عشق
|

بلور خالی گلدان
برون كن ذهن خود را اي گل زيبا از آسيب دل آن طفل نمي داند دل ناز تميز تو چگونه تشنه خاك است مزن تيغي بر آن گلبرگ دستانش كه دست طفل به چشم من به مانند تو مي ماند بلور خالي گلدان دليل چيدنت گشته وگر نه او چي ميداند كه گل بر خاك مي ماند چه آرام ميدود در باغ براي چيدن لبخند تو اي گل مزن تيغي برآن گلبرگ احساسش
۱۱:۵۵ (۲ بهمن ۸۶)
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:2 توسط ستاره عشق
|

|