نوشته اي كوتاه
آسمان می بارد
و درخت عریان است
کودکی چترش را
به درخت میبخشد....!
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:57 توسط ستاره عشق
|

خاك باران خورده
گاهی آسمان آنقدر تیره تار می شود و غبار غم و اندوه آنقدر حجیم میشود
که نه مهتاب میدرخشد و نه ستاره ای سو سو میزند آنگاه دوست داري
در خلوت خود آنقدر اشك بريزي تا شايد قدر ي غبار غم را بشوئي!
اما بيخبر از راز اين همه تاريكي!
ناگهان عطر خوش خاك باران زده ستاره را از تاريكي بيرون مي كشد
آري ميفهمي كه چرا مهتاب ديشب در دل ابرها حجاب كرده بود
و آسمان چرا پر بود از ستاره هاي خاموش .
ستاره عشقم تو فهميدي ديشب چه سخت شبم سحر گشته ...
ستاره عشقم تو از پشت آن همه تاريكي از آن همه فاصله اشك مرا ديدي!
و ابرها باريدند و آسمان شسته شد از آن همه غبار سياه غم.
مهتاب امشب با شال حرير طلائي اش چه زيبا ميدرخشد و به من لبخند ميزند
و من تو را ديديم كه چه زيبا درخشيدي و چشمك زنان از من دور شدي
و آسمان شبم باريد و باريد و قطره هاي باران بوسه بر برگ پاييزي زدند
و برگهاي زرد با رقص همراه نسيم بر زمين سجده كردند
و فضا پر شده از بوي خاك باران خورده.....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:10 توسط ستاره عشق
|

شب سرد و طولانی...
چشمانم از این همه غبار سیاه که فضای وهم آلود اطرافم را پوشانده میسوزد .
حجم خیالم پر شده ازهجوم وحشت انگیز سیلاب افکارم
آسمان شبم پر است از ستاره های خاموش
مهتاب در پشت ابرهای تیره ی آسمان حجاب کرده است
دریغ از نغمه جیرجیرک شبخوان که بشکند این سکوت غمبار شب را
کاش میشد لحظه ای آرام و بیخیال از این همه تشویش میخوابیدم.
شبی طولانی در پیش است.
کودکم غنچه لبخندی زیبا به شیرینی عسل را به چشمان خسته ام هدیه میکند
و من با لبخندی به او می نگرم
خدا را شکر که نمیداند پشت لبخندم تلخی یک شب سرد پنهان است.
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:4 توسط ستاره عشق
|

خلوتگه مهتاب
ای آسمان تاریک شب در خلوتگه معشوقه ات مهتاب مرا نیز مهمان کن
بگذار حریر نقره ای رنگ مهتاب چشمان تاریک مرا نوازش دهد
ای آسمان تاریک غم بگذار سر در آغوش مهتاب نهم
تا محبت مادرانه اش مرا که ستاره ای تاریکم آرام کند.
بگذار دمی با مهتاب تنها باشم
بگذار با بوسه های اطلسی اش وجود تاریکم نور بخشد.
شاید من هم شبی در آسمان بدرخشم
تا از کورسوی وجودم چشمان زمینیان روشن شود .
ای آسمان تاریک شب وجودم سراسر اشک است و آه...
بگذار با مهتاب شبی خلوت کنم و از رازم برایش قصه سرایی کنم
بگذار امشب مهتاب لالائی مادرانه ای برایم زمزمه کند
ای آسمان خسته ام از این همه ابر ومه
خسته ام از این همه فاصله
ابر و مه را فریاد کن بگو تنهایم بگذارند
میخواهم امشب با مهتاب خلوت کنم
شاید امشب مرا در لباس حریر نازک نفسهایش د رآغوش گیرد
میخوام حتی برای لحظه ای هم شده بدرخشم
تا چشمان زمینیان از پشت دریا ها و جنگلهای مه گرفته
چشمک زدنم را حتی برای ثانیه ای نظاره گر باشند.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:6 توسط ستاره عشق
|

پرواز نسیم
صداي قهقهه ي ستاره بر ايوان خانه ي كاه گلي كه پنجره ي زير شيرواني اش
به سوي درختان سر به فلك كشيده ي جنگل گشوده ميشود, فضا را پر كرده .....
ستاره بر ستون چوبي ايوان تكيه داده و ميخندد....
پيرمرد خسته از راه مي رسدو گاوها را به داخل طويله هدايت مي كند...
ستاره خندان به سويش مي دود و خود را در آغوش خسته پيرمرد رها ميكند...
پيرمرد از خنده ي دختر شاد ميشود و خستگي را به نسيم مي سپارد و به سوي اتاق ميرود....
ماهها بعد
صداي گريه ستاره بر ايوان خانه ي كاه گلي كه پنجره ي زير شيرواني اش
به سوي درختان سر به فلك كشيده جنگل گشوده ميشود, فضاي را پر كرده....
زير ستون هاي ايوان, عنكبوت لانه ساخته و در چوبي اتاق, ماه هاست كه قفل زده شده....
وستاره غمگين تكيه بر ستون, به جاي خالي پيرمرد خسته مينگرد...
پيرمردي كه آغوش خسته اش , مامن شادي ستاره بود...
و امروز ستاره اشكهايش را به نسيم ميسپارد تا لابلاي درختان جنگل برقصد
و به گوشه گوشه جنگل سفر كند و نظاره گر خاطرات لبخند ديروز ستاره باشد....
پرواز نسيم به زير سايه درختي تنومند وسط جنگل بزرگ
كه بارها ستاره آنجا سر بر زانوي پيرمرد نهاده بود و ميخنديد
و از ترانه ي خنده اش شاپرك ها مي رقصيدند
و پروانه ها بر روي پيرهن گل گلي ستاره مي نشستند....
هنوز عطر چاي ,برآتش طلائي دركلبه اي گوشه جنگل پيچيده...
كلبه اي چوبي كه سقفش با محبت رو به سوي آسمان قنوت مي كند
كلبه اي كه هنوز صداي ربناي پيرمرد در آن شنيده ميشود
و اكنون پيرمرد ماه هاست به آسمان سفر كرده ....
و ستاره با چشماني اشك آلود با خاطرات شيرين ديروز دلگرم ميشود..
با اينكه ديروز از ناشناسی شنيده ام
: دروازه هاي رو به گذشته بسته شده
اما خاطرات شيرين پشت دروازه هاي ديروز, قلب ستاره را شاد ميكند
گرچه چشمانش هنوز باراني است....
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:49 توسط ستاره عشق
|

|