سکوت تو
تو سكوت كردي و من فرياد
و صداي سكوت تو سرشار از عشق بود
و فرياد عشق من خالي از دوست داشتن
واين حريم حصارش سكوت بود و فاصله اش فرياد
و باز تو از سكوت
ديوارهاي حريم را
بلند بلندتر ساختي
و من با فريادم
فاصله ي ديوارهاي حريم
را بيشتر و بيشتر كردم
اما
سكوت تو
فاصله ها را پر از ستاره كرد
و ديوار ها را تا آسمان عشق بالا برد
صداي فرياد من
در كهكشان عشق تو خاموش شد
و شدم ستاره اي بر فراز حريم عشقت
و من
در اين آسمان سكوت مي كنم
تا شايد
درسكوت تو
فرياد مهرباني ات را بهتر بشنوم
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 9:59 توسط ستاره عشق
|

درد دل ستاره با گل
ستاره تا آسمان باغ تنهايي پرواز كرد .....
چشمك زنان به گلي زيبا در باغ سلام كرد و
گفت : اي گل زيبا مرا در باغ خود جاي بده بگذار در آسمان باغ تنهايي هر شب طلوع كنم
كه من ستاره اي تنها هستم كه به سوي باغ تو سالهاست پرواز كرده ام...
گل خوشبوو تنها نگاهي به آسمان كرد و
گفت: سلام به تو اي زيبا ستاره ي آسمان ..
نگو چنين كه شبنم اشكم سيل گونه بر گلبرگ هايم روان است در اين باغ
تو را جايي نيست در اين باغ تنهايي كه هرگوشه اش فرياد از غم تنهايي است...
(دنیای من
وادی سهمگین تنهایی است
و مرا با دنیای شما
کاری نست
و شما نیز هرگز
نمیتوانید
که در دنیای من
گامی بر دارید)
و من در انتظار غنچه اي ساليان است كه تنها نشسته ام تا نجاتي باشد براي رهايي ام....
ستاره چشمك زنان درخشيد ادامه داد ..
گل زيباي من!
ستاره اي تنها چرا بايد در قلب آسمان بدرخشد..
بگذار تنهايي ام را در باغ تو بگذرانم كه ساليان است به دنبال آرامش باغ تو سرگردانم...
گل زيبا
لبخندي زد و گفت : اي ستاره ي درخشانم به آسماني كه در آن فرياد تنهايي سر داده اي
و سرگرداني نگاه كرده اي...
ستاره سكوت كرد و گل ادامه داد ....
من هرشب خيره به آسمان از ماه مي خواهم طناب رهايي من از تنهايي را برايم بفرستد ...
و هرشب آرزو ميكنم اي كاش ستاره بودم و در جمع ستارگان از اين باغ تنها و تاريك رهايي ميداشتم..
آن وقت امشب به آسمان باغم آمده اي و از من ميخواهي كه در باغ تنهايي من تنها باشي...
اي ستاره به ماه نگاه كن كه هرشب چه عاشقانه ستارگان را به مهماني خويش دعوت ميكند و
از عشق بازي آدميان براي جمع ستارگان ترانه ميخواند!!
آه! چگونه دلت مي آيد آن جمع پر از زيبايي و عشق را ناديده بگيري و به دنياي تاريك تنهايي
من مهمان شوي...
برو اي ستاره كه تو را به دنياي تاريك من كاري نيست..
من همچنان به انتظار غنچه اي هستم تا از تنهايي اين باغ رهايي يابم...
ستاره بغض گريه اش شكست و قطره هاي طلايي اشكش در آسمان رقصيد و رقصيد و بر
صورت گل نشست و ناگهان غنچه اي كه در آغوش گل بود شكفت و ...
ديگر نه ستاره تنها بود و نه گل زيبا و خوشبو...
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:20 توسط ستاره عشق
|

چه قدر به خدا اعتقاد دارید؟
دوستان عزيزم امروز اتفاقي يه مطلبي رو خوندم
كه خيلي من و تحت تاثير قرار داد
تصميم گرفتم بنويسم تا شما هم بخونيد .
از لطف شما دوستان عزيزم خيلي ممنون كه به وبلاگم سر ميزنيد
و با نظرات با ارزشتون آسمون وبلاگم و ستاره بارون ميكنيد.
داستان درباره کوهنوردیست که می خواست بلندترین
قله را فتح کند .
بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود ، ماجراجویی اش
را آغاز کرد . اما از آنجایی که آوازه ی فتح قله را فقط
برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله
بالا برود . او شروع به بالا رفتن از قله کرد ، اما دیروقت
بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد ،
تا اینکه هوا تاریک تاریک شد . سیاهی شب بر کوهها
سایه افکنده بود وکوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود .
همه جا تاریک بود . ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده
بودند و او هیچ چیز نمی دید . در حال بالا رفتن بود ،
فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با
شتاب تندی به پایین پرتاب شد . در حال سقوط فقط
نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناکی حس
می کرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد .
همچنان در حال سقوط بود و در آن لحظات پر از
وحشت تمامی وقایع خوب وبد زندگی به ذهن او
هجوم می آورند . ناگهان درست در لحظه ای که مرگ
خود را نزدیک می دید
حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده ، او را
به شدت می کشد میان آسمان و زمین معلق بود ...
فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن
سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند :
خدایا کمکم کن
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه
می خواهی ؟
خدایا نجاتم بده
آیا یقین داری که می توانم تو را نجات دهم ؟
بله باور دارم که می توانی
پس طنابی را به کمرت بسته شده قطع کن
لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم
گرفت با تمام توانش طناب را بچسبد
فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد
یخ زده کوهنوردی پیدا شده ..
در حالی که از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب
را محکم چسبیده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح
زمین
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 13:2 توسط ستاره عشق
|

تیک تاک زمان
تيك تاك ,تيك تاك
بازي عقربه ها تو قفس لحظه ها پشت شيشه شفاف زمان
انگار يه بازيه يه مسابقه است
چه سرعتي ,وايسيد
كجا؟؟؟
بذاريد بازي آروم تر پيش بره
با اين سرعت , خيلي ها جا مي مونن , خيلي ها گم مي شن
و خيلي ها تو انتظار گمشدشون , اسير ميشن
يه ذره آروم تر
قشنگي بارون به اينه كه نم نم بباره
لالائي باد وقتي دلنشينه كه نسيم باشه
آروم تر بريد
تيك تاك , تيك تاك
ميترسم
ميترسم جا بمونم از خيلي چيزا
از لحظه هاي قشنگ
مي ترسم به تولد پروانه نرسم
مي ترسم باز شدن غنچه ي عشق و كه به انتظارش نشستم و نبينم
تيك تاك, تيك تاك
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 20:41 توسط ستاره عشق
|

|