ستاره ی عشقم امیر (پسر قشنگم)
به نام خدا
اين روزها خيلي سخت مي گذره.....سخت و دردناك
اما باز هم خدا رو شكر ميكنم كه بدتر از اين پيش نيومده
وقتي شب ميرسه قلبم بشتر از هرلحظه مي ترسه..
حالا مطمئنم كه امير تپش قلب منه ..
قلبم فقط و فقط به عشق امير مي تپه
و آرامشم توي زندگي اميره.... دليل نفس كشيدنم اميره ...دليل بودنم اميره..
خداي من امير و براي من هميشه و هميشه سالم نگه دار و خوشبخت باشه
به قول قديميها پيرش كن ........120 ساله بشه و سالم و خوش باشه...
اين روزها حسه يه آدم فراري رو دارم ...دلم مي خواد فرار كنم ...از لحظه ها بگذرم
از حال خيلي مي ترسم شايد به خاطر تلخيه ديروزه....
قلبم به شدت مي سوزه و زمان به كندي ميگذره و من خيلي بي قرارم....
خيلي تنهام ...از تنهايي گله اي ندارم تازه اين تنهايي رو خيلي دوست دارم
ديگه حتي دلم نمي خواد كسي تنهايي منو به هم بزنه...
چيزي كه آزارم ميده بي قراريه تنها عشق و اميدمه و اين هرلحظه قلبم و مي سوزونه...
حوصله هيچ چيزي رو ندارم حتي دلم نمي خواد خودمو تو آينه نگاه كنم..
نه
از آينه بيزار نيستم حتي از آسمون هم بيزار نيستم
اما...
فقط حوصله ي هيچ چيزي رو ندارم
دوست دارم زمان خيلي تند بگذره
دلم ميخواد همه چيز به حالت عادي برگرده و تنهايي من سر جاش باشه...
خدايا من و به خاطر ناشكري هام ببخش و سرزنشم نكن...
قول ميدم ديگه نا شكري نكنم...
خدايا قلبم خيلي بي قراره و بي تابه ...
خودت آرومش كن چون تنها تو قادر به بخشيدن آرامش به تمام بنده هات هستي...
پس از من هم دريغش نكن...
الحمدالله رب العالمين
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:10 توسط ستاره عشق
|

قطره ی سرخ اشک
نگاه من مثال فرش هفت رنگ
كه پهنه روي دلتنگي قلبم
در آن نقش نگار هفت رنگش
گلي قرمز پريد از روي چشمم
به پروازش چنان مغروق شدم من
كه نقش بست شبنم اشك
به روي فرش رنگين نگاهم
چشمم خيره بر پرواز آن رنگ
و قلبم ميشمارد قطره هاي سرد شبنم
من آرام و تو آرام و سكوت آرام
و فرياد فرار اشك قرمز
ببار باران مثال شبنم سرد
كه ميخواهم بخوابد
آتش بر نگاهم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 8:42 توسط ستاره عشق
|

فریاد خاموش عشق
هيس!! گوش كن...
مي شنوي؟؟!!
بايد خيلي آروم باشي تا صداشو بشنوي
زمزمه ي عشق پشت بوته ي تمشك تو دل جنگل لابلاي درختاي مه گرفته!!
گاهي هم لابلاي بوته ي اقاقي روي ديوار !!
و گاهي...
اين صداي عشقه!! اين زمزمه ي عشقه
به اون آهنگ كه هر لحظه ميگه عاشقتم گوش نده
همش دروغه
همش دروغه
كسي كه عاشقته فرياد نميزنه
آره , اون فرياد دروغه
هيس!!
خداي من اينجا كجاست؟؟
چه دنياي تاريكي !!
واسه عاشق شدن بايد فارغ از اين دنيا بشي
اينجا يكي ميگه عاشقتم, دوستت دارم
همش دروغه
آخه عاشق هيچ وقت نميگه دوستت دارم!!
عاشق
كسي كه واقعا عاشقه
نميدونه با كدوم كلمه ميتونه با تو از عشق بگه
آره
هيس!!
چشماتو ببند و گوش كن.
تو تاريكي شب برو تو حياط
آره
عشق فرياد ميزنه
تنها فرياد خاموش در سكوتي عميق
لابلاي بوته اقاقي كه خوابيده روي ديوار
شايد هم تو حوض آب نقش بسته روي عكس ماه
گوش كن
خوب نگاه كن
فرياد عشق خاموشترين فرياده
خاموش ترين فرياد
ميدوني نازنين !!
كسي كه عاشقه , معشوق و به خاطر قلب معشوق مي پرسته
به خاطر خود معشوق!!
نه براي هوي و هوس
آهاي عاشق , به صداي قلبت گوش كن
صادقانه با خودت خلوت كن
تو كه هر لحظه مي گي من عاشقم من مجنونم
آره ..تو خلوتت به معشوقت فكر كن
ديگه فرياد نزن
اگه واقعا عاشقي با نسيم حرف بزن
نسيم صادقانه پيام عشقت رو به قلب معشوق بوسه ميزنه
و معشوق از شوق با نسيم ميرقصه و
اشكهاي بلورينش كه همچو شبنم بر گونه اش جاريست هديه بر لبان تشنه تو ميكنه
هيس !!
گوش كن
شايد امشب در سكوت , نسيم پيام عشق و به دل نازت هديه بده
پس براي شنيدن صداي عشق سكوت كن!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 16:34 توسط ستاره عشق
|

بانوی سنگ
تا حالا دلت خواسته سنگ باشي؟؟
خوب معلومه نه!!!
اما من دلم مي خواست سنگ باشم
دلم مي خواست يه سنگ كف رودخونه باشم
تو دل رودخونه زندگي كنم
آب زلال رود مدام صورتم رو نوازش كنه و صداي قشنگ آب ترانه ي عشق و برام بخونه
و ماهي ها به دور من برقصند و جشن بگيرن
شب و روز در بستر رود بخوابم
و از دنياي زلال رودخونه( كه به دور از همه ي هياهو هاي دنياي منه )لذت ببرم
من سنگ باشم و رود , دل سنگم و جلا بده
آب رود صورتم رو غرق در بوسه هاش كنه
و من آرميده در دل رود خونه از تماشاي آسمون لذت ببرم
اونوقت من با دل سنگم مدام از رود عشق طلب كنم
واي خداي من
كاش من بانوي سنگ بودم و آب رود خانه پادشاه مي بود
و رودخونه سرزمين من و ماهي ها خدمه من بودند
و من فقط از رود عشق طلب مي كردم
فقط عشق
نه آسمان ميخواستم و نه زمين
هيچ
فقط مي خواستم با رود هم آغوش باشم و سرشار از عشق رود
اما فكر كنم تو اون سرزمين اون پادشاه سنگ مي بود و من بانوي رود
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:47 توسط ستاره عشق
|

بازیه سرنوشت
زندگي مثله يه چرخ گردونه
مدام در حال گردشه
همه چيز عوض ميشه
آدما تغيير مي كنن
و گذشته مي ميره
يه روزائي خوش مي گرده و گاهي سخت و غمگين
و اين يكي از بازي هاي سرنوشته
خورشيد اين روزادل گيرتر و بي تاب تر از هميشه مي تابه
كاش مي شد صداي خدا رو شنيد
تنها كسي كه بي منت بنده هاشو دوست داره
تنها عشقي كه بي منت به معشوقش عشق مي ورزه
كاش خداي من با من حرف مي زدي.
سوالاي من همه بي جواب مونده
و من خسته تر و غمگين تر از هميشه سوار بر باد سرنوشت مي گردم و
مي چرخم و جز تابش بي مهر خورشيد هيچي نميبينم
هر روز منتظر يه اتفاق خيلي بزرگ و شيرين هستم تا همه چيز تغيير كنه
اما
چرخ گردون مدام من و با حادثه هاي غمگين مي گردونه
خداي من كاش با من حرف بزني
خداي نازنين من !
تو كه ميدوني من جز تو كسي و ندارم
(الهي و ربي من لي غيرك)
من كه ميدونم جز تو كسي دوستم نداره
خداي نازنين من ! خداي عشق ! خداي آرامش !
يه حس گمشده اي تو وجودمه كه هيچ گوشه ي اين دنيا پيدا نميشه
گاهي از به دنيا اومدم ناراحت مي شم
اما مي دونم كه حكمتي در بودن من و تك تك بنده هاست
خداي من !
اين روزها چه غمگين از پي هم مي گذره و
من همچنان منتظر يه اتفاق زيبا و شيرين هستم
منتظرم تا چرخ گردون , دنيا رو واسه چشمان غمگينم زيبا كنه
خداي من !
با من حرف بزن
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:24 توسط ستاره عشق
|

ببار باران
به نام خالق باران
باريدي و رفتي
و اين زمين خشكيده را به انتظار نشاندي
گلها را با تابش سوزان خورشيد رها كردي
و درياچه ي عشق را تشنه ي باريدنت كردي
چرا؟؟؟
تو كه ميداني دلم مي خواهد آسمان سرزمينم هميشه ابري باشد
پس به كدام سرزمين هجرت كردي
پاهاي خسته ي من بر بيابان ترك خورده ي سرزمينم زانو زده
و دستان تشنه ام به آسمان بلند است
و چشمانم باراني و لبانم خشك
پس كجائي ؟
ببار باران!!
بگذار تنها اين شقايق روئيده در اين ييابان نخشكد
كه ديگر اميدي در اين سرزمين نمي بينم
خورشيد بس تابيده تمام هستي را با آتش وجودش سوزانده
ديگر اميد نمي رويد تا تو نباري
به كدام سرزمين هجرت كرده اي باران!
ابرها را به كدامين اسارتگاه تبعيد كرده اي
باران ببار كه لب تشنه ام تو را مي خواند
ببار كه چشمانم در انتظار تو هر لحظه مي بارد
و من خسته ام از تابش هر روز خورشيد
بيا و با ابرهاي آرامشت , نگاه خورشيد را بپوشان
بس است اين همه سوختن و خاموش ماندن
باران ببار!!!
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 8:31 توسط ستاره عشق
|

خورشید نتاب
برو!! دور شو از اين سرزمين
دور شو
از تابيدن خسته نشدي از اينكه شب و روز اينگونه بر سر اين كره خاكي مي تابي
بس است تابيدن
گلها را سوزاندي !!
برگها را سوزاندي!!
شقايق عشق را خشكاندي و بال پروانه ي عشق را به آتش كشاندي
دور شو, خاموش شو
چشمانم خسته است از تابش نورت
من تابيدنت را نمي خواهم
من خورشيد را نمي خواهم
تمام وجودم از حرارت تابشت سوخته
من ديگر طاقت اين گرما را ندارم
دور شو از سرزمينم
هيچ گاه تابيدنت را دوست نداشتم
آتش و نور نگاهت را نمي خواهم
نورت مرا مي سوزاند , اين را نمي خواهم
برو دور شو از اين سرزمين
برو, خاموش شو
همه گويند : تو نباشي زندگي نيست
اما من ميگويم : تو نباشي باز هم زندگي جريان دارد
پس نتاب و خاموش باش
من از تابش تو سوخته ام.
برو , دور شو , خاموش شو
بگذار روزگاري را با مهتاب سر كنم
بگذار زمين اينگونه داغ نباشد
تو نوري , ميگويند تو سرچشمه ي نوري!
اما اگر نخواهم نور را ببينم چه؟؟!!
برو دور شو
بس است اين همه سوزاندن
خاموش شو ....
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 11:1 توسط ستاره عشق
|

رود
نشسته ام بهر يك رود خروشان و
در خيالم صحبتي كردم با قلب مهربان رود
پرسيدم : از اينكه رود هستي و هر لحظه جاري خوشحالي؟!
رود با شادی و امواج خروشانش به من
گفت : آري!
گفت : من هميشه بر دل كوهستان و جنگل ميهمانم
پس چرا خوشحال نباشم
گفتم : از روز و شبت برایم بگو
رود فريادي از ذوق سر داد و گفت :
آه ! كاش مي دانستي من تا چه اندازه خوشحالم
وقتی که غباري را ز سنگ ميشويم
گاهی آدميان كه ديدگانشان از غم است
من غم رخسارش را را با زلالي نگاهم ميشويم
و غم و كينه ز چشم آدمي بيرون مي شود
شادي قلبم از اين است كه
آغوشم منزلگه ماهي هاي رنگين است
از رود پرسیدم؟
بهترين حادثه ي در زندگي تو چيست؟
لحظه اي آرام گرفت و بعد گفت :
اينكه هر لحظه و ثانيه با آسمان همدمم وآسمان باديدن قلب آبي اش
بر چهره ام شاد ميشود
اين زيباترين حادثه ي هر لحظه زندگي ام است
من دوباره از رود پرسيدم
تا به حال نا اميد هم شده اي
گفت :
گاهي باران باريد و گل آلود شدم اما با لطف زمان
غبار از صورتم شسته شد
و من مانند هميشه زلال هستم
پس توچهره ات را در صورتم بنگر
.....
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 9:12 توسط ستاره عشق
|

میلاد با سعادت حضرت ولی عصر مهدی صاحب الزمان(عج) بر تمام عاشقانش گرامی باد.
اين روزها خيلي دلم گرفته مولاي من
اون قدر گناهكارم كه شرمم مي شه با توحرف بزنم مولاي من
ميدونم اون قدر گناه كردم كه چشمانم سعادت ديدار تو رو نداره مولاي من
دلم ميخواد صداي دل تنگم و بشنوي اما ميدونم اون قدر بدم
اون قدر بدم كه
مولاي من ,يا مهدي
ميدونم سعادت ندارم تو اين روزاي قشنگ بيام به حرم جمكران ,
اما نواي دلم و آرزوهام و و دلتنگي هام و تمام انتظارم و به نسيم مي سپارم
تا به سوي تو بياره....
مولاي من,يا صاحب الزمان
اين دنيا بدون ظهور تو تاريكه و بدون آرامشه...
تمام آسمان و زمين همه تشنه ي ظهور توست ,آقاي من
بيا ,بيا و آروم كن اين دل پردرد و خسته ي ما رو...
آقاي من.....مولاي من....
ميلادت سراسر سعادتت مبارك باشه....
بيا و بگذار روز ميلادت با حضور تو پر از عشق و نور باشه مولاي من!
آقاي من,نغمه ي پرستو ها غمگين است در انتظار تو اينگونه مي خوانند....
آسمان در انتظار تو اشك ميريزه و قطره هاي بارون همه در انتظار ظهور توست مولاي من!
مولاي من بيا و اين دل پر درد و خسته ي مارو از اين دنياي تاريك نجات بده
اي سراسر نور!
همه ي ما در انتظار ظهور تو هستيم
اي نهايت آرامش.....
اللهم عجل لوليك الفرج
آميين
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 18:30 توسط ستاره عشق
|

سرزمین تنهائی
اين سرزمين و دوست دارم
سرزمين تنهايي دلم كه به وسعت زمان و كهكشانه
سرزمين تنهايي دلم و دوست دارم چون مالك اين سرزمينم
در سرزمينم بي كسي فرياد ميزند و از تنهايي نميرنجم
آسمان اين سرزمين برايم زيباست چون خودم ميبينم و خودم تفسيرش ميكنم
اين سرزمين را دوست دارم چون ترجمه ي گلها ي رنگين با من است
طوفانش را هم دوست دارم
.........
و خدايي كه در اين نزديكي هر زمان با من است
سرزمين تنهايي دلم كه
حضور هيچكس را نميفهمد
من چرا اينجايم؟؟
من در اين جمعيت كه همين جاست با من
من چرا تنهايم؟
من چرا اينجايم؟
و خدايم با من
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 8:13 توسط ستاره عشق
|

روزها ی خوش در کوهستان
دوستان عزيز و مهربونم سلام.
يه هفته اي رو تصميم گرفته بودم از دود و دم اين شهر شلوغ دور باشم
و تنها واسه خودم خلوت كنم
البته تنهاي تنها نه با پسر قشنگ و شيطونم...
كوهستان....
هوا سرده و آسمون سراسر پوشيده از ابره...
تو اتاق بخاري روشنه اما من اومدم تو بالكن تا از سرماي دلنشين تو فصل گرما
تو دل كوهستان لذت ببرم...
امروز 28 مرداده و اينجا عطر پائيز پيچيده...
طبيعت اينجا زود به استقبال پائيز ميره....
و من هم عاشق پائيزم....
وقتي به صداي باد گوش ميدم مي شنوم كه باد از پائيز حرف مي زنه...
لابلاي برگها ي صنوبر حياط مي رقصه و آروم بوسه اي بر صورت درخت مي زنه
و آروم تو گوش درخت فرا رسيدن پاييز و زمزمه مي كنه
بعد صداي همهمه برگها بلند مي شه كه دارن خودشون و براي پائيز برگريزان
آماده مي كنند...
و اين ذره اي از زيبائي بي كران اين زيبائي هاي اينجاست...
غروب امروز وقتي تو ييلاق مي گشتم مجذوب كوهستان شده بودم....
ابرها مثله يه شال گردن سفيد دور كوه رو پوشونده بودند..
قله ها ي كوه كه مثال چهره ي آدمي مي مونه رو به آسمون ذكر خدا رو مي گفتند..
آسمون پوشيده از ابر زيادي بود و نمي شد غروب خورشيد و ديد...
به قول داداشم( علي آقا ) خورشيد پشت ابر نمي مونه...
ولي لحظه ي غروب بود و خورشيد پيدا نشد...
الان وقتي ياد اين همه شلوغي و دود دم اينجا مي افتم آرزو ميكنم كاش مي شد
براي هميشه اونجا ميموندم(البته با سيستم و اينترنت)
اما.....
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 18:6 توسط ستاره عشق
|

|