تبليغاتX
ستاره عشق
ستاره عشق


پروانه

 

 

ميلاد با سعادت امام حسين (عليه السلام ) گرامي باد

 

 به اسم خالق پروانه

خداوندا!

اي خالق زيبائي!

اي خالق شمع و پروانه!

مي خواهم پروانه باشم  ,پروانه اي عاشق كه به عشق نور به دور شمع مي چرخد و از عشقش

به نور شمع مي خواند و مي بالد.

مي خواهم همان پروانه باشم همان پروانه ي عاشق به دور شمع بگردم از عشقم بسوزم

 و دم نزنم

مي خواهم چشمانم هر لحظه از نور شمع بدرخشد

مي خواهم حرارت عشقم از آتش قلب شمع باشد

من كه ميدانم روزي با لحظه ها وداع خواهم كرد

 پس چرا بالهايم را فداي نور شمع نكنم

مي خواهم هنگام وداع با روز گار سخت و لحظه هاي تلخ زندگي بالهايم را نور وجود تو

بسوزاند اي شمع!!!

بارالها !

مي خواهم همان پروانه ي عاشق باشم

آري

من همان پروانه ام!!!!

 

 

 

 

دوستان عزیزم من چند روزی دسترسی به اینترنت ندارم....

 

 ببخشیدکه نمیتونم در خدمتتون باشم...

 

برای همه ی شما دوستان مهربونم آرزوی شادی و آرامش دارم

 

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 23:54  توسط ستاره عشق  | 



قاصدک

 

اي قاصدك عشق

 امروز واسه ي دل تنگه من خبر خوش نداري.؟

دلم ميخواد وقتي فوتت ميكنم بري به همه ي عاشقا سر بزني

سلام كني و قاصد خبراي رنگي واسشون باشي

قاصدك عشق
 
 تو چه زيبايي

 تو چه آرومي

كاش ميشد مثه تو پرواز كرد

با نسيم انس گرفت

 لابه لاي درختهاي مه گرفته پرواز كرد

 و به انتظار رسيدن معشوق

 توي راه به همه سلام كرد و به همه اميد داد

قاصدك تو چه نازي و چه آروم

و از هياهوي دشت به چه آرومي مي گذري

و من عاشق پروازتم اي قاصدك عشق

آهاي پروانه ي ناز رنگي كه كنار قاصدك عشق نشستي

شاد باش

كه همه عاشق بالاي رنگين تو اند

تو نازي و پر از لطافت و زيبائي

به دشت نگاه كن...به كوه نگاه كن......به رود نگاه كن...

تو هم مثه  تموم اين قشنگيا  يه تيكه ي زيبا از اين هستي بيكران دنيائي

نخنديا.....

كاش منم يه پروانه بودم با تو پرواز مي كردم تو دشت شقايق با تو ميرقصيدم

يا تو جنگلاي مه گرفته با تو پرواز مي كردم

با گلاي خوشبو و خوشرنگ هم خونه ميشدم

دور درختاي صنوبر مي چرخيدم

رو گلاي آفتابگردون پرواز ميكردم و از شهد شيرين گلا مي نوشيدم...

نه نه

تو خيلي زيبائي

اما

 اي كاش من يه ستاره مي بودم..

 



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 10:26  توسط ستاره عشق  | 



دنیای آدما


مي دوني مي خوام قصه ي دنياي آدما رو بنويسم

از دنياي عاقلا

از دنياي عاشقا و از دنياي ديوونه ها

به نظره تو كدومشون قشنگتره

كدومشون زودتر به هدف مي رسن

كدومشون از لحظه لحظه زندگي شون لذت ميبرن

به نظر بعضيا دنياي ديوونه ها دنياي قشنگيه

چون بيخيال همه چيز هستن

بيخيال غم و غصه  ,بيخيال شادي و خنده

اما به نظر بعضي ها دنياي عاشقا قشنگه

دنيائي پر از احساس و عاطفه  , پر از قشنگي

دنيائي كه تموم عمر و نفس عاشق به سمت معشوقه

دنيا ئي كه روز شبه عاشق ياد معشوقه

دنيائي كه نگاه عاشق هر گوشه چشماي معشوق و مي بينه

وقتي دلتنگ ميشه به چهره ي ماه نگاه ميكنه و تصوير معشوقه ي خودشو

 تو صورت ماه تماشا مي كنه

وقتي خسته مي شه با خاطرات معشوق خستگي رو از وجودش بيرون مي كنه

و وقتي تنهاست با ثانيه ها مي جنگه و خودشو تو انتظار معشوق اسير مي كنه

و براي رسيدن به هدف راه ميون بر انتخاب ميكنه كه زود تر برسه

 اما معلوم نيست كه به كجا مي رسه؟

و بعد اگه طبق قانون عشق به معشوق نرسه فكر ميكنه دنيا پوچه و هيچ چيزي

 ارزش بودن نداره

و تمام لحظه هاشو با غم و غصه نقاشي مي كنه  و فراموش ميكنه كه يه روز

زير بارون چه عاشقانه ميرقصيد و ميخنديد

ولي امروز....


و اما به نظر بعضي ها دنيا ي عاقلا قشنگه

چون قدم به قدم زندگي اونا پر از عقل و منطقه

از خوشي ها لذت مي برن در مقابل سختي ها مقاومت مي كنن

براي رسيدن به هدف راهي رو انتخاب ميكنن كه سنجيده باشه

و اون راه و حتي اگه طولاني باشه در پيش  ميگيرن و

اگر هم به مقصد نرسن باز هم نا اميد نميشن و مي دونن كه تمام هستي به

 خواست خداوند بزرگ

پيش ميره  و هرگز از چيزي گله نميكنن

چون يقين دارند :خدا گر زحكمت ببندد دري       زرحمت گشايد در ديگري

فقط يه چيزي سخته و اون اينه كه هر چي عاقلتر باشي سخت تر زندگي ميكني

به قول شاعر:

فرقي نداره وقتي نبيني و ندوني

غصت ميگيره وقتي ميدوني و مي بيني

 


 



+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 19:18  توسط ستاره عشق  | 



حسرت گذشته

دلم خيلي گرفته

آهاي عقربه هاي ساعت

دارين كجا ميرين با اين سرعت

هان!!!

يه لحظه هم كه شده وايسين

كاش مي شد گاهي به عقب برگردين

دلم خيلي واسه  گذشته تنگ ميشه

واسه اون روزا كه بارون مي باريد و تو قطره قطره ي بارون بوي عشق و اميد بود كه همه

جا رو پر مي كرد

كاش عقربه هاي ساعت تو لحظه هاي خوش وايميستاد  جلو نمي رفت

نميدونم چرا اين روزها دلم هواي گذشته رو كرده

احساس مي كنم اين روزها تو تابش خورشيد يه سكوت غمگيني نشسته

حس مي كنم يه چيزي تو گذشته جا گذاشتم

يه چيزي تو وجودمه كه با عقربه هاي ساعت به جلو نيموده و همونجا مونده

واسه همينه كه احساس ميكنم يه چيزي رو از دست دادم

بعضي وقتا از اين حس مي ترسم

كاش عقربه ها به عقب بر مي گشتن و من مي تونستم حس گمشده مو پيدا كنم

اون وقت الان اين قدر دلتنگ نبودم

خاطره ها تو گذشته ميميره شايد واسه همينه كه زمان بر نميگرده

چون اونوقت وارد يه قبرستون پر از خاطره هاي تلخ و شيرين مي شديم

و تازه هيچ فاتحه اي روح خاطرات و  شاد نمي كرد چون تموم شده و رفته

(من عاشق فصل پائيزم

از سرماي پاييز و برگ ريزونش و از صداي خش خش برگها خيلي خوشم مياد

دلم واسه پائيز تنگ شده

پائيز دوباره مياد اما با خاطرات جديد)

و من هنوز تو خيال گذشته هستم

گذشته اي شاد و رنگين ولي افسوس كه تموم شده

ياد اونروزا ديگه شادم نمي كنه

نمي دوني چه غوغائي تو دلمه

غوغاي دلم با سكوت اين روزها خيلي تضاد داره

واين منو آزار ميده

دلم منتظره يه حادثه ي خوش پر از هيجانه

ولي تابش خورشيد همچنان پر از سكوت سنگينه

خدايا !!  بارالها

با هر تابش خورشيد نور اميد و آرامش و به دل تموم آدما بتابون

ازت مي خوام نذاري هيچ كس دلتنگ باشه

خداي من دوست دارم

 

 

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:52  توسط ستاره عشق  | 



آرزوي دريا

به نام خدا

اي موج  بهر چه اينگونه سراسيمه ميشكني؟

پيغام تو چيست؟

اينگونه فرياد ميكني در گوش ساحل !!!

صورت ساحل از بس شكستي بر صورتش سرخ است

پيغام تو چيست اينگونه ساليان

 كوبيده اي بر ساحل

خوشا به حال آن صدف كه آرميده بر شنها

داند از چه مي نالي

داند از چه خرسندي

سالهاست كه مادرم گفته

 راز دريا را

 از دل صدف بشنو

اما دلم خواهد كه فريادت ز امواج خودت گوئي

بگو با من

بگو از راز شيرينت

تو دريا عشق من هستي

و امواجت سراسيمه

به روي ساحل شنها

بدان كه بر دلم جاريست

بگو با من

بگو از راز شيرينت

بگو از عشق امواجت

بگو معشوقه ات ساحل

بگو كه عاشقش هستي

كه ميدانم به عشق ساحل شن هاست

كه عمري بس طولاني

تو در شبها و در روزها تو كوبيدي بر اين دلها

كه ميدانم كه عشق تو دل زيباي ساحل هاست

براي لحظه اي گفتم

  خوشا حالت كه عمريست

به عشقه نازنين خود  شب و روز ها بر آن كوبي

ولي نه نه !!!!!

تو هم غم هاست كه در سينه نهان داري

چه قدر سخت است

به عشق ساحل شنها

تو هر لحظه به سوي او

روان باشي

ولي امواج به سرعت دست پيش گيرند

و.....

من دانم تو غم داري

غمي بس طول و طولاني

تو تنهايي و خيلي غم در اين است كه

هميشه تو كنار ساحلت باشي

ولي افسوس كه نتواني

براي عمر با او همسفر باشي...

 

 



+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 17:34  توسط ستاره عشق  | 



شبهای بی پایان

و اندرين شب هاي بي پايان

نسيمي ميوزد بر گل

و عطر غنچه ي نارنج

و آن گوشه به روي طاقك ايوان

نشست پروانكي با بالهاي زرد و سرخابي

و آن گوشه به زير بوته ي شب بو

ميكند جير حير جيرجيرك شبخوان

و من و من هاي ديگر

در اين شبهاي بي پايان

كه هر كه به هر سو آرميده بر ايوان

نگاه من به مهتاب شباي گرم

و امواج نگاه من و منهاي ديگر

به هرسو از آسمان شب

ميشود پرتاب همچو ن يك شهاب سنگي به سوي آسمان

صداي گريه اي شيرين از كودك ده ماهه ي مادر

مي ايستم كنار پنجره

نگاه پر زمهر مادري شادان

كه آرام ميدهد شير به نوزادش

و من هستم و من هاي ديگر

و آسمان شب هاي بي پايان

( و خدايي كه در اين نزديكي )

همراه من و شب هاي بي پايان

 



+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 12:0  توسط ستاره عشق  | 



گذر عمر

 

دلم ميخواد بنويسم....آسمون صاف صافه....و ستاره ها كمابيش مشغول چشمك

 

 زدن به آدمهايي هستند كه يا از روي شادي به آسمون خيره ميشن يا از روي دلتنگي...

من نه شادم و نه دلتنگ...اما به آسمون نگاه كردم و هيچ ستاره اي هم به من

 

چشمك نزد....

شايد ستاره ها خوب حس آدما رو ميشناسن چون هرشب كه تو آسمون جمع ميشن

 

و جشن ميگيرن همه جور آدما رو ميبينن و عمر ستاره ها كه قرن هاست كه ادامه

 

داره و هر شب و هرشب نگاشون به ما آدماي فاني بوده...البته ما فاني

 

نيستيم....همه ي ما منتظريم نه منتظر هم نيستيم به سمتش ميريم...

 

.

ميخواستم بگم ما منتظر مرگيم اما بايد بگم به طرفش ميريم.....

 

هر روز و هر لحظه و هر ثانيه يك قدم به سمتش نزديك ميشيم شايد همين الان يا

 

 فردا يا فرداهاي ديگه...

 

من از مرگ ميترسم مثل بيشتر آدما.....

 

اما خيلي دوست دارم اون دنيا رو ببينم

                                                 دنياي بعد از مرگ.....

حتما با اين دنيا زمين تا آسمون فرق داره...

 

حتما ديگه كسي اونجا از گروني و بي پولي نمي ناله....

 

شايد اونجا ديگه كسي به كسي حسودي نكنه....

 

حتما اونجا ديگه كسي غيبت كسي رو نميكنه ....اونجا ديگه هيچ كس نميتونه تهمت

 

بزنه...

و كسي هم ديگه نميتونه دروغ بگه....

 

خوب اين خيلي خوبه.....واي نميدونم....

 

ميگن جون دادن خيلي سخته ....اما من دلم مي خواد راحت بميرم...خوب همه

 

 دلشون ميخواد راحت بميرن

 

بعضي وقتا  با خودم ميگم خداي من خيلي مهربونه حتما كمكم ميكنه كه به راحتي

 

برم اون دنيا...

 

اما خدا جاي حق نشسته و اين اعمال ماست كه ما رو راهنمايي ميكنه

 

من كه نميتونم رو اعمالم حساب كنم...فقط خدا كنه يكي باشه كه ضامن من بشه تا

 

راحت برم اون دنيا....

 

ما آدما چه قدر به اين فكر ميكنيم كه مسافريم....؟

 

روزي چند بار به مرگ فكر ميكنيم

 

همچين اين دنياي فاني رو چسبيديم كه انگار مال خودمونه و اين قدر حسرت مال

 

 دنيا رو ميخوريم كه فراموش ميكنيم وقتي مرديم تنها با لباس سفيد كه از اين دنيا ميريم...

 

دنياي عجيبيه...

 

بهتره بگم دنياي قشنگيه...وقتي بارون ميباره عاشق ميشي....

 

و وقتي فردا دوباره آفتاب مياد و تموم شهر و دود ميگيره شب قبل و فراموش

 

ميكني و در به در دنبال يه لقمه نون حلال ميگردي تا آبروت نره....

 

هر روز و هر روز از بي پولي گله ميكنيم  و فراموش از هستي و آفرينش و مرگ....

 

لحظه لحظه كه به جلو قدم بر ميداريم به مرگ نزديك ميشيم اما مدام در حسرت

 

رسيدن به ماديات هستيم....

 

مسافر....ما همه مسافريم.....سفرمون به ميل خودمون آغاز نشده ...

 

هدف معلومه......اما زمان رسيدن به هدف باز هم نامعلومه....

 

فقط بايد بريم...ما ميريم...اما به جاي اينكه به اين فكر كنيم براي آخرتمون چي

 

جمع كنيم ميريم و كوله بارمون و پر ميكنيم از ماديات....اين قدر سنگينش ميكنيم

 

 كه از همه چيز غافل ميمونيم

 

هر سال با گذشت فصل ها خدا به ما مرگ و گوشزد ميكنه اما ما فقط ريختن برگها

 

رو ميبينيم و عاشق خش خش برگهاي زرد زير پامون ميشيم

 

برف و تماشا ميكنيم و برف بازي ميكنيم اما در مرگ طبيعت هيچ نمي انديشيم....

 

و بهار كه از راه ميرسه و زندگي دوباره طبيعت....

 

ما جشن نوروزي ميگيريم و باز غافليم از زندگي پس از مرگ

 

كاش اون دنياي ما آدما خوب باشه...نميدونم چي بنويسم....اما خدا ميدونه تن من تحمل آتيش و نداره ....

 

خداي بزرگ و مهربون من ...خدائي كه تو لحظه لحظه زندگي همراه منه....و مراقب منه

تو تنهايي ها و تو شادي ها

 

خداي مهربوني كه تمام حرفاي منو قبل از اينكه بگم ميشنوه و حاجتامو بر آورده

 

ميكنه...خدايي كه مراقب منه تا زمين نخورم....

 

خداي مهربونم شكرت ميكنم به خاطر تمام نعماتت تمام رحمتهاي بي كرانت به خاطر

 

همه چيز....خداي من دوست دارم

 

 

دوستاي نازنينم ببخشيد متنم طولاني شد.....متشكرم كه لطف كرديد و خونديد...دوستاي

 

مهربونم من با اين نوشته ها قصد جسارت به كسي رو ندارم...ميدونم كه همه ي شما

 

خيلي خوبيد.....منتظر نظرتون هستم

 

 

 

 

 

{دوستان بزرگوارم من به مدت چند روز نميتونم آنلاين شم.خواهش ميكنم تو اين

 

مدت نذاريد چراغ كلبه من خاموش باشه ...با حضور پر مهرتون وبلاگ منو ستاره

 

بارون كنيد  .ببخشيد تو اين مدت نميتونم در خدمتتون باشم.....}

 

 



+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:41  توسط ستاره عشق  | 



ميلاد مولود کعبه بر عاشقان مبارک باد

 

 

ميلاد سراسر سعادت حضرت علي(عليه السلام)  گرامي باد

 

 

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

 

كه به ما سوا فكندي همه سايه ي هما را  

 

 

 

شبروان مست ولاي تو علي                    

 

جان عالم به فداي تو علي

 

 نامه اي به باباي عزيزم

 

 

باباي خوبم سلام

 

سلامي به اندازه ي تمام اين روزها كه سعادت ديدارتون و نداشتم ....

 

سلامي به اندازه ي تمام اين صبح ها كه صداي مهربونت منو واسه نماز صبح بيدار ميكرد....

 

خوبي بابائي مهربونم...

 

دلم برات خيلي تنگ شده...

 

بابا ...

 

ميدوني .....من خيلي دوست دارم....

 

اين قدر كه حاضرم هركاري كه تو ميخوائي انجام بدم تا دل بزرگ و مهربونت نشكنه....

 

بابا...

 

من واسه اينكه تو از من راضي باشي خيلي كارا كردم....خيلي...

 

حالا هم كه از تو دورم اما خيلي مراقبم نرنجونمت...

 

البته با اينكه گاهي اوقات از حرفام ناراحت شدي...

 

ولي بدون برام خيلي باارزشي....

 

برام خيلي مهمي....

 

دلم مي خواد بدوني چه قدر دوست دارم...بدوني خيلي كارا به خاطر دل مهربون تو بوده كه انجام دادم....

 

بابا دلم ميخواد از من راضي باشي...

 

دلم مي خواد دعاي خيرت هميشه با من باشه...

 

بابا دلم واسه بوسه هاي مهربونت تنگ شده...

 

واسه اون روزاي قشنگ  كه من لب حوض مينشستم و تو به درخت و گلا آب ميدادي و من به صورت

 

مهربونت نگاه مي كردم  و لذت ميبردم...

 

بابا تو صورتت يه آرامش قشنگيه...

 

با اينكه خسته بودي اما هميشه عشق و محبتت و نثار ما ميكردي..

 

يادمه يه روز برفي با اينكه خسته بودي منو واسه تماشاي برف بردي گردوندي...

 

بابائي جونم يادته هميشه همه جا باهات بودم..

 

از بس دختر لوس بابا بودم..

 

دلم واسه اون روزا تنگ شده...

 

دلم ميخواد هر روز ببينمت  و خودم و برات لوس كنم...

 

بابا تو خيلي مهربوني.. تو خيلي با محبتي..

 

يادمه اون روز كه پسر نازم مريض شده بود از غصه طاقت نياوردي و اين همه راه رو به خاطر دل تنگ و

 

بيمار من امدي كنارم كه منو ببيني.....و آرومم كني...

 

بابا خيلي دوست دارم

 

باباي مهربونم واسه اينكه دلت از من نشكنه هر كاري كردم و ميكنم...

 

فقط ازت ميخوام از من راضي باشي

 

باباي مهربونم دوست دارم و دلم برات تنگه

 

 

 

 

 

 

 

 



+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 19:25  توسط ستاره عشق  | 



شاکی


ميجنگد قلم بر خطهاي دفترم  

ميزند فرياد خطهاي شكسته بر ورق

ننويس اينگونه غم آلود تو از زندگي  

ننويس فرياد بي صدايت از روز و شب

خورشيد هر گز خسته نيست

از اين همه تكرار غروب

چون كه ميداند دلش

فردا شروع يك طلوع است

گرچه هر شب مهماني نيست در آسمان

گاهي جنگ ابر و ماه و كهكشان جاري است

اما !!!!

بر دل اين آسمان تاريك شب

نشنيدم صداي ناله اي غمگين زماه


از چه نالي  از چه فرياد   از چه شيون اي قلم

خطها , هيس براي لحظه اي آرام

بشنويد فرياد  بي صداي اين قلم

قلم:

من شكايتها دارم از اين زندگي

از زمينش آسمانش از ماه بي فروغ

قاضي اين دادگاه    اي خدا!!!!

تو به فرياد دلم رس اي خدا

شاكي ام

من شاكي از دست دلم    از نگاهم از خودم

اي خدا    اي خداي نازنينم     اي مهربان  اي عزيز

اي پناه بي پناهان   اي خداي بي كسان

تو به فرياد دلم رس نازنين

بار الها خسته ام


 



+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 18:17  توسط ستاره عشق  | 



انتظار

 

گاهي اوقات اون قدر درگير كار و زندگي ميشي كه فراموش ميكني به آسمون نگاه كني و از

 

حركت ابرها لذت ببري.....

 

بعد مدتها پرده ي اتاق و كنار زدم و به بيرون نگاه كردم لحظه اي درنگ....

 

حركت آروم ابرها و ماه كه گاهي نقاب بر چهره اش مي كشد و گاهي از پشت ابرها كنار آمده

 

و با ستاره ها

 

هم صحبت مي شود.....

 

و ستاره اي عاشق.....

 

و باز آسمان زيباي شب....

 

براي لحظه اي فكرم و دور از تمام مشغله ها مي برم و به حركت آروم ابرها خيره ميشم....

 

و به زمان فكر ميكنم....

 

به اينكه گاهي چه آرام ميگذرد

 

و اكنون احساس مي كنم سالهاي زيادي از عمرم به سرعت باد گذشته.....

 

و به هنگام انتظار زمان چه كند ميگذرد...

 

چشم هاي باراني عاشق كه به انتظار معشوق نشسته و ثانيه ها رو يكي يكي مي شماره تا   

 

لحظه ي ديدار نزديك بشه..... 

 

 

و چشمان منتظر و قلبي كه براي لحظه ي ديدار مي تپه.......و ترس از اينكه چشمان عاشق تا

 

لحظه ي ديدار بيدار نباشه...

 

وانتظار.........انتظار .........انتظار

 

و خداي نازنينم كه هميشه و هميشه با من است..

 

((اللهم عجل لوليك الفرج))

 

آمين



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:29  توسط ستاره عشق  | 



درباره وبلاگ

چه ساده با گريستن خويش زاده ميشويم
و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا ميرويم
و در ميان اين دو سادگي معنايي ميسازيم
به نام زندگي


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


پیوندها
هماي رحمت
شهد شیرین کودکی
سرزمین تنهایی ها
بانوي جنگل
تخریبچی دوران
كوله پشتي ستاره جون
اين انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند(سعادت بودن با آدمها)
طرحی از یک زندگی
خاطرات و دلنوشته های مهری
کاتالیا
بچه هاي آسمون
.:.گل يخ.:.
درخت بي سايه
نوشته هاي يه مامان
مریم های پرپر
ايران من
دختر خيره سر
جنين مرده
گل نرگس
عشق معشوق
عشق من
ساحل عشق
غوغاي عشق در دفتر عشق
ديوار سنگي
كلماتي از يك كوهنورد
اعترافات یک ذهن پاک
بانوي غربت
منتظران صاحب الزمان
حرف دل
هزيان هاي يك خوابگرد
من حالا فريادم ثريا قاسمي
مثل همیشه N ta BB
دنياي سبزمن
ماماني هستي
مهاجر
از خواب تا مرگ
دخترك ارديبهشت
دل شدگان
چند قدم تا وصال يار
نم نم
كيمياگر
ماهی ها تنگ را دوست ندارند
من و خودم*آبجی بتی
ترانه ی هستی
دهكده اينترنتي
دستنوشته های من
پروانه
این 7 نفر **سعیده جون
تلاوت اشك
سید محسن
مولای شفیع
وبلاگ پیام سلامی پرگو
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


پیوندهای روزانه

جغد
سارا شعر
سهراب سپهری
احمد شاملو
فریدون مشیری
انجیل
عصر آدینه
ساندی
فروغ فرخزاد
آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
بانوی جنگل
پاییز
پرانتزهای خالی
شعر
رفتن برای ماندن !
رنگ
جوهر
تقدیم به دوست خوبم ستاره !
دنیا
دنیا


لوگوی دوستان