همسفر مه
نمي شه تو ثانيه ها قائم بشي ؟ نمي شه توي غصه ها پنهون بشي؟ نمي شه كه با قصه ها عجين بشي؟ نمي شه توي آرزو سفر كني؟
نمي شه با پرنده هم قفس بشي؟
نمي شه با پروانه ها بري سفر؟
نمي شه با بغض آواز بخوني؟
نمي توني پشت گلا بلبل بشي؟
ميخوائي بري؟ كجا ؟كجا؟
بيا بريم با مه همسفر بشيم و تا ابد هميشه پنهون بمونيم
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 8:0 توسط ستاره عشق
|

اندازه ی تنهایی
به اسم خالق زمان وسعت تنهائي دلت اندازه ي چيه؟ اندازه ي يه دريا
خوبه ميشه به ساحل رسيد
اندازه ي آسمونه
بازم خوبه ميشه بارون شد و باريد
اندازه ي برگاي درخته
خوبه پاييز ميشه زرد ميشه
زمستون ميشه ميريزه و تموم ميشه
چي؟
اندازه ي تابش خورشيده
خوبه گلم!
شب ميشه
خورشيد ميره ماه مياد تنهايي هات تموم ميشه....
اندازه ي يه عمر فرياد بي صداست
بازم خوبه
فرياد بي صداي تو يه روز تو باد لحظه ها آواز ميشه تموم ميشه
بگو
قد يه بغض كهنه
بازم خوبه بغض ميشكنه اشك ميشه تموم ميشه
اما يه روز يه ستاره از وسعت تنهايي اش گفت
تنهايي اين ستاره قد دريا نبود كه به ساحل برسه
قد آسمون نبود بارون بشه
قد يه بغض نبود كه اشك بشه.
اندازه ي ثانيه بود
نميدونستم چي بگم
ثانيه ها زياد ميشه
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 23:19 توسط ستاره عشق
|

عادت به زندگی
يه سكوت يه حس آروم عادت به يه آرامش عميق
و با تو بودن و تكرار روز و شب
و تو ومن و آسمان شب
و ستاره هاي نقره اي كه شب و با چشمك زدن به زميني ها صبح مي كنند
و تو و من
و آسمان آبي صبح
و خورشيد كه با اشعه هاي طلايي صبح را به صورت زميني ها مي پاشد
و تو و من و عادت به تكرار يك زندگي
و باز خورشيدي كه آرام آرام از بالا بر فراز زمين پرواز مي كند
و خودرا به آسمان ظهر مي رساند
و تو ومن و گرماي بي انتهاي تابستان
و باز پرواز خورشيد به سمت غروب
همان جا كه آسمان به رنگ عشق در مي آيد
همانجا كه ابرهاي نارنجي آرام آرام سرود غروب را ترانه مي خوانند
و خورشيد آرام آرام با روز وداع مي كند
و تو و من و تكرار شبي ديگر
و خداي مهرباني كه با تو ومن و همه ي زميني هاست
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 1:27 توسط ستاره عشق
|

عشق
عشق مثله تلالو خورشيد پشت هجوم ابرها مي مونه....
هرچه ابرها تلاش ميكنن جلوي تابش اين نور و بگيرن
نه تنها نور عشق پنهان نميشه
بلكه ابرها رو نيز سرشار از عشق و زيبايي ميكنه
و اين حقيقت عشقه
هيچ قدرتي بالاتر از قدرت عشق نيست....
و خداوند خالق عشق و زيبايي در ذره ذره ي هستي عشق و قرار داده تا تو هرگز عشق و از
ياد نبري و عاشقانه زندگي كني....
خداي نازنين من به ما انسانها قدرت درك عشق و بده تا از ثانيه هاي زندگي لذت ببريم.........
آمين
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 5:59 توسط ستاره عشق
|

آسمون
آسمون داد بزن بگو از حرف دلت وقتي فرياد ميزني صاعقه بر دل ابرها روشن ميشه و زمين تاريك زير نورت جون ميگيره با قطره قطره ي بارونت حرف دلت رو بگو بر سر درخت و گل ببار نگو كه كسي حرف دلت رو نميشنوه نه.... من هستم گل هست و زمين پايدار و تشنه هست ما ميفهميم بگو..... زمين هميشه تشنه ي شنيدن راز درون توست اي آبي آسمان ببار نگو كه از باريدن خسته شدي, نه من تشنه ي قطره قطره بارون تو هستم شب و روز ببار حرف دلت رو فرياد بزن صاعقه كن بر هجوم ابرها.....
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 7:14 توسط ستاره عشق
|

قلم در دست خسته ی من
فریادی در سکوت و سکوتی در فریاد
شکستی در اوج امیدو امیدی در انتهای یک شکست
لبخندی تلخ در اوج غم و گریه ای شیرین در اوج شادمانی
برگی تنها بر شاخه ی درخت و درختی تنها در شکوه شکوفه ها
تک صدفی در ساحل دریا و یک ساحل در هجوم امواج
ماهي تنهایی ام در تنگ آب و رقص ماهی ها در دریای آب
یک غروب دلگیر بر فراز آسمان تکرار یک طلوع در آسمان صبح
یک قلم در دست خسته ی من و یک دنیا حرف نگفته بر ورق
و من و من و من
وباز تنهایی من
و خطهای دفترم که به انتظار جملات در هم من ساکت نشته اند
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:16 توسط ستاره عشق
|

بگذار بخوابم
خواب من شكسته با فرياد ستاره اي تاريك
برخواستم چشمانم را باز كردم پنجره را گشودم
كجا رفتي اي ستاره ي تاريك من؟!
پس چرا فرياد زدي و خواب مرا بر باد سپردي
از چه فرياد زدي
من در خوابي آرام پر از هياهو بودم
به كجا ره سپردي امشب
پس چرا مرا خواندي
بگذار بخوابم , اي ستاره ي تاريك شبهاي تاريكي
بگذار بخوابم
بگذار آرام در خوابي پر از هياهو بخوابم
هياهوي ماهي هايي كه در تنگ بي آب خوابم شنا ميكنند
بگذار نظاره گر خاكي باشم كه در خوابم نهالي را در خود كاشته
بگذار با خوابم آرام باشم
چرا فرياد ميزني
چرا بيدارم ميكني و چشم باز ميكنم اي ستاره ي تاريك من چرا پنهان ميشوي
تو كه ميداني من عاشق خوابيدنم پس براي چه مرا بيدار ميكني
اي ستاره بگذار بخوابم
بگذار تا هميشه بخوابم
اي ستاره ي تاريك من بگذار باز هم ببينم ماهي هاي قرمز را كه در تنگ بي آب
خواب من شنا مي كنند
بگذار رازشان را دريابم
فرياد مزن و بيدارم مكن
بگذار تا هميشه بخوابم
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0:13 توسط ستاره عشق
|

بغض گریه
كاش ميشد
براي لحظه اي
بغض گريه ام ميشكست
خسته ام از شرم چشمانم كه هر گاه خواستم
باراني اش كنم
خورشيد بغضم
رنگ غروب
بر چهره اش كشيد
و باز باران چشمانم جاري نشد
اين بغض كهنه
پشت چشمانم پنهان شده
و ساليان سال است كه آنجا زندگي مي كند
نگو كه نباريدن اشكهايم
دليل بر سنگدلي من است
نه
از شرم چشمانم است
كه هيچ گاه نميخواهد
باريدنش را نظاره گر باشي
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 11:25 توسط ستاره عشق
|

مادر
به نام خالق مادر
تقديم به مادرم و تمام مادرهاي روي زمين .دست تمام مادرها اين فرشته هاي ناز
زميني رو ميبوسم
(مادر)
مادر زيباترين و خوشبو ترين گل هستي است.
مادر نهايت عشق و فداكاري است.....
مادر يه فرشته است.......يه فرشته ي زميني يه فرشته ي زيبا و مهربون
وقتي نوزاد قدم به اين دنياي بزرگ ميذاره مادر نوزاد و در آغوش ميگيره و از شيره
ي جونش به اون غذا مي ده.....
وقتي كودك ضعيف و ناتوان براي هر حركتيه مادر تمام لحظه هاشو فداي قدم نوزاد
ميكنه...
شبا براش لالايي ميخونه لحظه هاي آروم شب و به صورت پاك و معصوم نوزاد نگاه
ميكنه و مراقبشه تا نوزاد از چيزي ناراحت نباشه...
وقتي نوزاد گريه مي كنه مادر تمام وجودش و وقف آروم كردن نوزاد ميكنه.....
نوزاد بزرگ ميشه و مادر مثل يه پرستار مهربون هميشه مراقبشه.....
مادر اين فرشته ي زميني كه خلق شده براي جان نثاري در حق فرزند....
روزي لب ساحل نشسته بودم ....ناگهان صحنه اي رو ديدم كه اشك در چشمانم جاري
شد....
دريا طوفاني شده بود مادري همراه نوزادش در قايقي درون دريا بودند
ناگهان امواج سهمگين دريا قايق را در هم شكست و طفل را در خود بلعيد مادر
وحشت زده خود را در امواج در هم دريا رها كرد تا فرزند خود را نجات دهد....
اين فرشته ي زميني وجودش همه ايثار و گذشت است....
كاش ميشد مادر را فهميد.....
مادر عزيزم تنها كاري كه ميتونم از اين شهر دور برات انجام بدم اينه كه دست مهربونت . ببوسم و
بگم :مادر نازنين من دوست دارم
اميدوارم هميشه سالم باشي و دلت پر از شادي باشه
خداي من ازت ميخوام به حق اين شب عزيز سلامتيه تمام مادراي روي زمين و حفظ كني
آمين
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 16:5 توسط ستاره عشق
|

پرواز کن
پرواز كن اوج بگير
من اگر جاي تو بودم ميرفتم آن قدر پرواز ميكردم و اوج ميگرفتم تا به زيباترين و
خوشبو ترين گل برسم
و همان جا مي ماندم
پرواز كن و قدر پرواز را بدان
كاش بالهاي رنگينت از آن من مي بود آن گاه من بودم و پرواز
و اوج گرفتن به سوي آسمان
آنقدر بالا ميرفتم تا به باغ رنگين كمان برسم
همان باغي كه در آسمان بر روي ابرها بنا شده
همان جا كه قصر شادي ساخته شده به آنجا پروازميكردم
و زيباترين درخشان ترين و خوش عطرترين گل را
منزل خود ميكردم
وقتي به آنجا ميرسيدم بالهايم را مي بستم بر روي گل مي نشستم و آرام
ميخوابيدم
زيرا آن جا آخر دنياست
آنجا اوج آرامش است
اي پروانه هدفت را معلوم كن و به سويش اوج بگير
كه معناي زندگي همين است وبس
و خداوند مهربان من خالق پروانه هاي رنگارنگ و گلهاي زيبا و قشنگ است
خداي نازنين من
خالق آسمان و زمين است
و خداي قادر و تواناي من خالق ابرهاي آسمان است
خداي مهربان من خالق من است و او هدف را به من نشان ميدهد
و من زنده ام تا به به هدف برسم
به آنجا كه مقصد نهايي است
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 7:24 توسط ستاره عشق
|

پاییز
خداي من سلام
پاييز را خلق كردي تا زرد شدن برگهاي سبز را شاهد باشم
خشك شدن غنچه هايي كه در بهار عطر افشاني ميكردند
برگهاي زرد درخت يكي يكي خانه را ترك كرده
و به يار دوران بهاريشان وداع ميكنند
وداعي تلخ با درخت و سلامي شيرين به خاك
و زمين مثل هميشه پايدار و چشم انتظار برگي كه ميميرد
جنگلي كه با برگهاي سبزش با ابهت شده بود
در اوج غرور زرد ميشود و خالي از تمام شكوهش
وجنگل و خش خش برگها زير پاي ستاره عشق
من و آسمان پاييز و زمين پربرگ
قدمهايم روي برگها موسيقي ملايمي است براي آواز كلاغها و سراسر جنگل
جشن پاييز برپاست
اگرچه درخت غمگين از خالي شدن است و برگها يكي يكي ميميرند
اما من ميدانم خداي من مي آفريند و ميميراند
و بعد از هر مرگ دوباره زندگي ميبخشد
ميدانم دوباره بهار از راه ميرسد و دوباره درخت زنده ميشود
و شكوفه ها با نغمه ي پرستوها ميرقصند
عزيزا !
مددي كن كه در تمام بهار و پاييز زندگي ام در راه تو گام بردارم
تا روزي كه از اين
دنيا وداع كنم
و در بهار آن دنيا تو از من راضي باشي
آمين
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 7:31 توسط ستاره عشق
|

نگاه معصومانه ی کودک چه زیباست.....؟؟؟!!!
خداي نازنين من
طفل چه پاك و معصوم است ....
به زلالي شبنمي كه از غنچه ي گل رز مي چكد و بر قلب زمين مينشيند ....
به پاكي گلبرگ مريم..
نگاه معصومانه ي كودك چه زيباست....
قلب آدم به پاكي گل ياس است آنگاه كه اولين تپشش آغاز ميشود...
افسوس....
آه از آن روز كه شيطان اولين لكه ي گناه را بر قلب انسان مهر ميكند و آدم.....
آن طفل معصوم اسير زنجيرهاي سخت شيطان ميشود....
و بي آنكه بداند با دستهاي زنجير زده در مرداب گناه با پاهاي برهنه قدم بر ميدارد...
.
و خداي من تنهايم نگذار ..
زنجير دستانم را بگشا نگذار اشتباه گام بردارم....
مگذار كه پاهاي خسته و ناتوانم در مرداب گناه گرفتار شود خداي من دستانم ضعيف است و
طاقت خشم تو را ندارد...
زنجيري كه شيطان بر دستانم بسته را بگشا ....
كمكم كن تا درست گام بر دارم...
خداوندا خسته و ناتوانم كمكم كن
((العفو العفو))
((الهي و ربي من لي غيرك))
خداي مهربانم من ضعيف و نا توانم ....
نگذار كه شيطان قلب پاك و معصوم مرا از من بگيرد....
بگذار قطرات الماس گونه ي ايمانت بر قلبم ببارد و لكه هاي سياه دست شيطان را از وجودم
پاك كند.....
خداي بزرگ من
((الرحمن الرحيم))
خداي مهربان و بخشنده ي من به پاهاي ناتوان و زنجير خورده ي من قدرت بده تا بتوانم از
اين مرداب قدم به بيرون بگذارم و در باغ رحمت تو گام بردارم....
خداي نازنين من
((يا غياث المستغيثين))
به فريادم رس.......
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 8:39 توسط ستاره عشق
|

خدای تنهایی
خداي مهربان من سلام
وقتي سرم به سنگ ميخوره و خودم و تو يه كوچه ي بن بست ميبينم فكر ميكنم دنيا به آخر
رسيده و آسمون تاريكه تاريكه
فكر ميكنم كه خورشيد مرده
و درختاي برهنه ي كوچه ي بن بست دلم هميشه خالي از برگه
به ديوار كوچه ي دلتنگي تكيه ميدم و به آسمون پر ستاره كه چشمام هيچ كدومشون و نميبينه
خيره ميشم و فرياد ميزنم : چه قدر تنهام
تنها و بي كس
در اوج تنهايي دستام وا ناخوداگاه به آسمون بلند ميكنم و فرياد ميزنم خداي من كجايي؟........
يه دفه ابرهاي سياه آسمون در هم ميشكنن و صاعقه تو دل پر وسعت آسمون
ميدرخشه
بارون ميباره
قطره قطره
و باز هم قطره قطره
قطره هاي الماس گونه ي بارون رو دل سرد زمين ميباره
صداي نغمه ي پرستويي روا ميشنوم كه رو درخت باغ تنهاييم نشسته و آواز
ميخوونه
و شكوفه هاي سفيد مثه لباس عروس درخت غمگين باغم رو پوشونده
نوري از پشت ديوار بن بست كوچه ي دلتنگيم به طرفم مياد
ديوار ميشكنه
و خورشيد طلوع ميكنه
يادم اومد روزي به من گفتي :
بعد از هر غروبي طلوعي زيباست و بعد از هر خزوني بهاري پيداست
و خداي من
تو هميشه و هميشه با مني
آنوقت كه ناشكري ميكنم منو ميبخشي و سياهي را از من دور ميكني
خداي من !
تو بزرگي و بخشنده
مهربوني
خداي نازنين من
در اوج نااميدي به فريادم ميرسي
و در اوج دلتنگي شادم ميكني
خدا جونم هيچ وقت تنهام نذار
بذار خورشيد عشقت هميشه به دل تاريكم بتابه
تا من گمراه نشم
خداي مهربونم دوست دارم
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 1:11 توسط ستاره عشق
|

خدای عشق
به نام خالق عشق و زيبايي
صداي جيرجيركا رو ميشنوم كه لابلاي برگاي شبنم زده ي درخت صنوبر
جيرجير ميكنن و لالائي شب و براي من وتو ميخونن
نور مهتابي حياط و روشن كرده
حياطي كه ديوار نداره
حياطي كه دور تا دورش پرچين زده است
من پرچين دور باغ و خيلي دوست دارم
و از ديدنش لذت ميبرم
شايد تو هم اين حس و داشته باشي
بارون نم نم ميباره
و قطره قطره به سقف زيرشيرووني ميخوره من اين صدا روهم دوست دارم
برام مثل يه ترانه است
ترانه ي عشق
ميدوني؟ خداي ما خداي عشقه
خداي نازنينه ما عشقه تو بارون , تو ابراي آسمون , تو تنه ي درخت
تو شبنم روي گلبرگ , تو آوازه پرنده ها, تو جيرجير جيرجيركا
تو صورت ماه و تو چشمك زدن ستاره ها
و تو قرار گرفتن سنگها و كوهها و..... قرار داده تا من وتو به هرجا كه نگاه ميكنيم
عاشقانه نگاه كنيم و هيچ وقت عشق و از وجودمون دور نكنيم
خداي نازنين من عشق و دوست داره چون خالق عشقه
همونطور كه من و تو رو دوست داره
چون خالق من و توست
+
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:1 توسط ستاره عشق
|

ستاره عاشق
به نام خالق زيبايي ها
امشب يه شب مهتابيه مهتابي كه وقتي نگاه خسته ي من و تو به اون گره ميخوره
فقط عشقه كه فرياد ميزنه و خستگي و نابود ميكنه
و حركت ابرها كه گاهي نقاب بر چهره ي مهتاب ميگذاره
و ستاره اي آرومي كه كنار ماه هميشه آرميده
من ميدونم اون ستاره عاشقه
عاشق ماه
عاشق صورت ماه
اون ستاره يه عاشق واقعيه
واسه اينكه هيچوقت از ماه دور نميشه
وقتي كه ابرا صورت نازنينه ماه و ميپوشونن
اون ستاره كنار ماه نشسته و فقط به صورت ماه نگاه ميكنه
اين ستاره عاشقه
هيچوقت ماه و تنها نميذاره
و اين خيلي قشنگه
پس اگه ميخواي عاشق باشي به ماه نگاه كن و به ستاره ي عشق
تا هيچوقت خسته نشي
و يادت باشه كه خدا رو شكر كني كه خالق عشق و زيباييه
+
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 8:1 توسط ستاره عشق
|

سرزمین بی تکرار
ستاره عشق به خورشيد نگاه كردي؟
به ماه چه طور؟
به زمين نگاه كردي ؟
به آسمون چه طور؟
چشمه ي زلال آب و ديدي؟
دريا رو چه طور؟
به ستاره ها چشمك زدي ؟
به ماهي ها چه طور؟
آهاي ستاره ي عشق
صداي جيرجيركارو هرشب ميشنوي؟
صداي قورقور قورباغه ها رو چه طور؟
صداي رودخونه رو شنيدي؟
شرشر آبشار و چه طور؟
گل مريم و بو كردي؟
گل نرگس و چه طور؟
بگو ببينم :
شبنم رو لاله رو ديدي؟
پرچم شقايق و چه طور؟
بريم به يه جاي ديگه
اي ستاره عشق غرق شدن كشتي تو دريا رو ديدي
پرواز پرستو رو چه طور؟
خنده ي يه بچه ي شيطون و شنيدي تا حالا ؟
گريه ي يك مادر غمگين وچه طور؟
تو اين ديار عشق هميشه پستي و بلندي وجود داره
هميشه غم و شادي هست
براي من و براي تو
بايد يادمون باشه كه توي ديار عشق هيچ حادثه اي هميشگي نيست
اينجا سرزمين بي تكراره
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 9:21 توسط ستاره عشق
|

فریاد باد
فرياد باد
فرياد باد را شنيده اي؟
همراه باد پرواز كن و به سروده هايش گوش كن
چه ميگويد؟
هيس!
آرام باش براي لحظه اي سكوت كن و به صداي امواج گوش كن
فرياد مي زند:برو , ايست نكن , بگذر
از سرما بگذر, از گل بگذر, از درخت بگذر
و گاهي حتي از غنچه هم بگذر
باد هيچگاه آرام نميگيرد
به سرعت زمان ميگذرد و مي رود
و من خسته مينشينم
و به صداي باد گوش ميدهم
و حتي از خاطره ي كوچكي از غم هم نميگذرم
و باز باد فرياد ميزند و ميگذرد
گاهي خسته ميشود
و نسيمي ميشود لابلاي برگهاي صنوبر
و گاهي طوفان ميشود بر شنهاي طلايي دشت
و باز من ساكت و آرام مينشينم و فقط به صداي باد گوش ميدهم
و از كوچترين تلخي هاي زندگي ام نميگذرم
باد فرياد بزن و بگذر
شايد گوشه ي ديگر اين سرزمين كسي نشسته باشد و فريادت را بشنود و از سردي
گرمي و تلخي زندگي بگذرد تا به نا كجا برسد!!!
1.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 7:40 توسط ستاره عشق
|

اشک آهو
آهو عشقش و فرياد زد
آهوئي غمگين توي جنگل كنار چشمه ي تنهايي نشسته بود
اشكش قطره قطره مثه مرواريد تو چشمه جاري بود
مرواريد اشكش تو چشمه تصوير يه ستاره ي زيبا رو ديد
ستاره از قطره ي اشك پرسيد :آهو واسه چي غمگينه؟
اشك گفت : از تنهايي دلش گرفته
ستاره گفت:چرا تنها؟!!!
اين جنگل سرزمين عاشقاست عاشق كه تنها نميشه
اشك دوباره گفت : آهوي من تنها نبود
آهوي من شاد بود با عشقش آروم بود
اما يه روز وقتي داشت با معشوقش كنار اين چشمه درد دل ميكرد و شعر دوست دارم
و واسه ي عشقش ميخوند يه صياد اومد و عشقش و شكار كرد
ستاره بعد از كلي سكوت گفت : به آهو بگو غمگين نباشه اين جنگل ديار عاشقاست
نميذارم هيچ صيادي به اين ديار پا بذاره
قطره ي اشك پيغام و به قلب آهو رسوند
آهو سرش و به آسمون بلند كرد
ديد كه يه ستاره ي مهربون بهش چشمك ميزنه
آهو عشقش و فرياد زد و به ستاره گفت :
من منتظر معشوقم تا هميشه كنار اين چشمه مي شينم
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 0:35 توسط ستاره عشق
|

ستاره عشق
دخترک وجودش را به قلب پسرک هديه داده بود.... حتي ستاره بختش را !
سكوت بود....دخترك سرش را روي شانه پسرك گذاشت...
پسرك ,دخترك را در آغوش كشيد و به چشمانش خيره شد....
و بازهم سكوت....
اشك در چشمانشان ميهمان شد....
دخترك از جا برخاست و به سمت دريا رفت...
به آسمان نگريست ...
به دنبال ستاره اش گشت ولي او را نيافت...
وقتي به طرف پسرك برگشت فقط يك ستاره در آنجا بود...
از آسمان صدايي آمد... آري خدا بود !
به دخترك گفت: " ستاره تو همان پسركي بود كه دوستش ميداشتي !"
دخترك گريان گفت :" من پسرك را ميخواهم نه يك ستاره
خدا گفت: "من اينكار را كردم تا توارزش پسرك را بداني
دخترك در كنار ساحل نشست و گريست....
صداي قدمهايي را شنيد...
وقتي به پشت سرش نگريست پسرك را ديد....
به آغوش پسرك پناه برد و گريست !
دخترک وجودش را به قلب پسرک هديه داده بود....
حتي ستاره بختش را !
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 3:20 توسط ستاره عشق
|

|