تبليغاتX
ستاره ای بر فراز جنگل

پروردگارا . . .

 رنج می برم از خودم و حصاری که بر تن نازک ایام خویش کشیده ام !

رنج می برم از نگاهم که خشکیده است بر نیلوفر مرداب دیروزهایم !

رنج می برم از صداهایی که از برکه ی پشت تپه ، قور قور کنان دعوتم می کند به خلوتی سرد ازجنس حباب

رنج می برم از سستی قدم هایم بر پرچین سختی ثانیه ها !

رنج می برم از نگاه بی حجاب مهتاب که نظاره گر بی حیائی چشمان دریده ی تنهائی من است و مدام سرتکان میدهد !

رنج میبرم ا زخودم و سنگینی نفس هایم در این حصار

 

تداعی :

پاییز که سرک کشید از انتهای چارقد تابستان

تو را دیدم چه بی حیا سر خوردی از گیسوان طلائی بلوط

و بی شرمانه بوسه زدی بر گونه ی گندمکی غمگین

و حال پاییز دست به دست باران مدام هل هله می کشد

و من  شبها ، پنهانی از پشت ابرها ستاره می چینم !

 

 

تقدیم نامه :

 از قنوت دستهای تو باران میچکد بر پریشانی عمرم

و  سیراب میشود عمر من در دریای دعای تو !

 

خواهش نامه :

از همین الان همین الانه الان قدر جائی که ایستادین ، قدر نفس هاتون رو بدونین  تا فردا روز حسرت امروز رو نخورین !!!

 

پ.ن :

میلاد با سعادت آقا امام رضا (علیه اسلام ) بر عاشقان حضرت مبارک باد

اگر خدا بخواد میرم پابوس آقامون امام رضا (علیه السلام ) . دعاگوتون خواهم بود و از صمیم قلبم از آقا میخوام عاشقان زیارتش رو به زودی زود بطلبه !

 ****

دوست دارم صدات کنم،تو هم منو صدا کنی

من تو رو نگات کنم، تو هم منو نگاه کنی

قربون صفات برم ، از راه دوری اومدم

جای دوری نمیره ، اگه منو نگاه کنی . . .

+ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 19:25 توسط : ستاره |

خدا . . .

قلم سجده میکند بر ورق سپید من و سیاهی هایش را اعتراف میکند بر بند بند این صفحه !

اعتراف میکند که  گاهی در میان انگشتهای انسان چرخیده است اما با سیاهکاری هایش بشر را زیر سوال برده است ، اعتراف میکند که گاهی با دروغ های خاکستری انسان را به قعر چاه غرور سوق داده است . اعتراف میکند که زمانی با بزرگ نمائی های غلط از  روزگار ، آدمی را در زنجیر ضلالت به اسارت کشیده است . به امضای های دروغینش اعتراف میکند به سوگند های باطلی که نوشته است و . . .

قطره های اشک قلم  به رنگ سرخ ، زخم می اندازد ورق را .

قلم را در میان واژه های گلی رنگ صداقت ، تاب میدهم تا قدری بخوابد و برای اعتراف هایش ترانه ای میخوانم از جنس ناب بودن و ماندن . اندام واژه ها را لباسی می پوشانم به نام عفت ، حیا ، شرم !

تا وقتی قلم از خواب برخاست به این باور برسد که این همه گناه که به گردن گرفته است نه ازاوست و نه از ورق که از نادانی بشر است و بس .

و اینجا نه او را به دار مجازات می آویزند و نه ورق را و نه انگشتانی را که قلم را به رقص در آورده .

اینجا فقط میشود" ا ن س ا ن " را باز خواست کرد با قلم !

 

 صحنه :

 شبنم که سر میخورد از خوشه ی گندم ، خواب از سر خاک می افتد

 زمین که بیدار میشود پروانه ها میرقصند

و قاصدک ها هل هله کنان خورشید را صدا میزنند

و خورشید می نشیند بر پرچین اه صبح

 و از دامن چین چین اش نور را می پاشد بر سر مزرعه

 چوپان زیر سایه برگهای  بلوط نی می زند و نی می زند و نی می زند . . .

 

. . .  :

دلم دوستی  می خواهد که مرا بیش از آن که من  دوستش دارم ، دوستم داشته باشد !

 

پ.ن : یاکریم عزیز از وقتی قالب زیبای وبت رو تغییر دادی وبلاگت برای من باز نمیشه !!

 

+ نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 20:56 توسط : ستاره |

بوی خدا . . .

 

وقتی میخواهم ترسیمش کنم ، اول تو را نقش می زنم به رنگ رود ، به رنگ چشمه و رنگ سبز را می پاشم بر این بوم  برای نقش زدن لالائی های زمین برای خواباندن تو به رنگ چنارو در این بهشت خیالی ، بر تمام شاخه های بلوط فانوس می آویزم تا شبم را نورانی کند و آسمان این بهشت را شبی می کشم ،  طولانی تر از یلدا . تا زمان درازی را با ستاره ها خلوت کنم .

بهشتم را پر میکنم از صدای زنگوله گاوهاجیلینگ جیلینگ . و صدای آبی تو رامی کشم سوار بر اسبی حنائی که پیتکو پیتکو در امتداد گندم زار شیحه میکشد .

 و تمام آنچه که بود در حالیکه نبود را ، رنگ خواهم زد حقیقی تر از رنگ های رنگین کمان و تمام قافیه ها را دزدانه ، در انتهای بیت شعر تو ردیف میکنم .

 و صید می کنم شیرینی خاطرات دیروزهای دور را در تور زمان . و تمامش را و تمام خوبش را با عصای قلم ، موسی وار از شکاف تلخی ها عبور می دهم تا به این بهشت برسد .

و راستی قصر من در این بهشت همان کلبه ی چوبی ساده ایست که دیروزها آهنگ ربنای دوست نقش میزدش
و امروز طوفان زمین ویرانش کرد .

 آری همان را خواهم کشید زرد ، همرنگ آفتاب ، همرنگ خورشید . . .
 

 

 

درد دل :

رویا را دوست ندارم اگر هرچه قدر هم شیرین باشد !

 

پ.ن : دوستای عزیز پیاپیش عذر میخوام اگه دیر بهتون سر میزنم و جواب مهربونیاتون رو دیر میدم

 

+ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 23:3 توسط : ستاره |

 یا خدا . . .

میخواهم ترکش کنم اما نه برای همیشه . فقط میخواهم کمی بترسانمش ، میخواهم بفهمد چه قدر محتاج من است .

دیوانه شده است ، آخر میگوید : آدم ها به هم نیاز ندارند .

میگویمش : چرا ؟

میگوید : بدون هم راحت ترند .

چشمی تنگ میکنم و میگویم : مگر میشود ؟

 سینه سپر میکند و با صدائی رساتر از همیشه میگوید : خیلی هم خوب . وقتی خود را بی نیاز از حضورشان بدانی . وقتی نباشند ، آن وقت نه خوبی شان را میبینی و نه بدی اشان . نه خوبی میکنی و نه بدی .

میگوید : باید آرام و بی صدا از کنارشان گذشت .

میگوید : رسم آدم ها این است که وقتی بهشان نزدیک میشوی از تو دور می شوند و زمانی که ازشان دور میشوی می خواهند به تو نزدیک شوند .

میگوید : از این بازی قایم باشک خسته شده

میگوید : . .  .

با صدایی آهسته میگوید : آدم ها ترسناک اند .

فورا میگویم : پس تو هم ترسناکی !

صدایش بلند میشود : آری . "من " ترسناک ترم .

دیوانه است ، مرا هم دیوانه میکند .

راستش را بخواهی ، ترکش کرده ام . تنهایش گذاشتم و تنها شدم .

می خواهم ، به او ثابت کنم که آدم ها مکمل یکدیگرند ، میخواهم ثابت کنم آدم ها با هر رفتاری دری را باز میکنند . حتی اگر تلخ باشند با زهم نور اند . حتی اگر دور باشند باز هم خواستنی اند .

می خواهم به اون ثابت شود که آدم ها از هم جدا نیستند . با هم برابرند !!

چند روزی است که رفته ام . که رفته است . منتظر است . منتظرم .

باید به او ثابت شود که آدمها دوست داشتنی اند حتی هر چه قدر هم تلخ باشند ،  آدمها خوب اند .

 

زمزمه نوشت :

کوجکتر که بودم ، آن وقتها که لابلای خوشه زار گندم پنهان میشدم تا تو بیائی و پیدایم کنی و تاجی از برگهای بلوط بر سرم بگذاری ،درست همان غروب ها که صدای زنگوله ی گاو ، آهنگی بود برای رقص نسیم در صحرا  . و من برای فرار از نگاه تو سرازیری مزرعه را می دویدم و می غلتیدم بر چمن های شبنم خورده . یادت می آید آن روزهای سبز بی خیالی را ؟!

خورشید هر صبح که طلوع میکرد یک پیاله نور را می پاشید بر صورت صبحم . و من مدام با طناب خنده های آفتاب ، لی لی می کردم و تو رقص مرا پنهانی از پشت پرچین حیا دید میزدی .

آن روزها مادربزرگ بر روی ایوان برای من رج به رج شالی می بافت  از حریر مهتاب . و مدام به من گوشزد می کرد بزرگ شدنم را .

و من کم کم فهمیدم نمی شود لابلای گندم زار پنهان شد و حتی دیگر قدم از آفتابگردان هم بزرگتر شد . 

و تو دور تر رفتی . آن قدر دور که در انتهای مزرعه ی خاطره ها نیز پیدا نبودی . . .

و من امروز شال حریر مهتاب را بر سر کردم و به دیدار تو آمدم . تو به خاک رسیدی به انتهای بودن . نه ! تو به بهار رسیدی و من ماندم و حسرت یک تاج بلوط و خنده های خورشید .

 

اعتراف نوشت :

فکر مکینم قلم به گردن من حق دارد !

 

+ نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 8:50 توسط : ستاره |

یا رب . . .

زندگی را شریک می شوم با ستاره  ها
آن گاه که قطره قطره اشک می شوند
بر بالین ابرها
و مهتاب مهره های اشک را به نخ می کشد
و تسبیحی را به گردن شب می آویزد

بعد رها می شوم از سقف آسمان
و با اقاقی ها همنشین می شوم
اینجا ، روی زمین ، بر گلبرگ عاطفه
و شبنم تکه ای از سهم زندگی ام می شود

دستان کبود ثانیه ها
تمامم را کتابی می نویسد
و نقاشی ام می کند ، درست در صفحه ی یکی مانده به آخر
آنجا که عاشقانه هایت را
شبنم بر صفحه اش حکاکی کرد

کتاب تمام می شود
و خط نامرئی تو را
تنها دل من خواند
نامه خیس از شبنم اشک
و من سرم را د رآغوش سحر به سجده می آورم
و تو محو می شوی
و زندگی صفحه ی  تازه ای را ورق می زند . . .

کوچ نوشت :

دیشب برای چیدن ستاره

پنجره را گشودم

افسوس آسمان

برای چیدن مهتاب

کوچ کرده بود !

پ.ن : وقتی دلتون پرکشید تو آسمونا تا خدا ،  برا منم دعا کنید

+ نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 17:30 توسط : ستاره |

CopyRight © 2009 All Rights reserved