تبليغاتX
ستاره عشق <body>
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387

نردبان واژه ها

 

صندوقچه ی کهنه و غبار گرفته را از طاقچه ی صبور

 خانه ی کاه گلی مادربزرگ بر می دارم .

فوتش می کنم ،  گردی بلند می شود .

کلمات هراسان به من می نگرند و من به دنبال کلید

 می گردم .

 از نردبان واژه ها بالا می روم  ، به بام می رسم .

نوری از پنجره ی شیروانی بر بام می تابد و من رقص غبار

را می بینم .

کلمات همچنان نگرانند و به دنبال راه فرار . . .

اما نه ، اینجا راه فراری نیست !

مادربزرگ رفته است ، شاخه ای خورشید برای طاقچه ی

صبوراما تاریکش بچیند و من به دنبال کلید برای حبس

کلمات، درون صندوقچه ام .

یافتم . . . یافتم . . .

آن گوشه کبوتری بر روی تخم طلائی معرفت نشسته

 است 

کلید را دیدم ، همان جاست

کبوتر را می پرانم  و کلید را برمی دارم

زمانی که می خواهم کلمات را در صندوقچه حبس کنم

 معرفت می شکند مادربزرگ با یک بغل  نور وارد می شود

کلمات باعشق پرواز می کنند و باز هم

 صندوقچه ی خالی بر طاقچه ی صبور می نشیند .


21:30 | ستاره عشق |




یکشنبه شانزدهم تیر 1387

ستاره های سوخته

 

ستاره ها هر شب تکه ای از ماه را ربودند تا بدرخشند .

آسمان آن قدر محو تماشای دریا شده بود

که از  غوغای درونش غافل ماند . . .

هر روز خیره به امواج ، 

 آرزو می کرد ، دریا را در آغوش بگیرد .

و دریا هرشب با امواجش به آسمان 

 خبر از محوشدن مهتاب را می داد .

اما آسمان فکرمی کرد ،

دریا بی قرار عشق او شده است .

شبها بی مهتاب شده بود و

ستاره ها در حریر پاره ی تن مهتاب سوسو می زدند .

آسمان از دریا عشق را گدائی کرد و

دریا در ازاء عشق ستاره ها را طلب کرد .

آسمان هرشب ستاره ای را به دریا ریخت و

 ستاره های سوخته به ساحل پناه آوردند ،

اما دریغ از نور و روشنائی !

ستاره ها زمینی شدند ،  آسمان تاریک شد و دریا تنها !

و ساحل پر شد از ستاره های سوخته !!!


0:0 | ستاره عشق




چهارشنبه دوازدهم تیر 1387

چوپان

در پی دویدن های چوپانی که لابلای درختان بلوط

پروانه ها را شکار می کرد ،  صدائی از عمق

جنگل به گوش رسید .

چوپان ایستاد .

ناگهان از میان ونوشه ها ،  از لابلای برگهای خشک

پای درختان  ، ستاره روئید .

چوپان دل به ستاره بست ،  پروانه ها رها شدند .

آسمان تاریک شد ،  بلوط ها خوابیدند و

چوپان کنار ستاره نشست

ستاره ، نگران به آسمان  نگریست .

مهتاب ستاره را چید و چوپان در میان ونوشه ها خوابید .


16:32 | ستاره عشق




جمعه هفتم تیر 1387

یک مشت ستاره

سبد سبد ستاره چیدم

در تاریکی شب

برای دستان دخترکی تنها

که هرشب

در مناجاتش ستاره می خواست

به گمانم چه قدر مهربانی کرده ام


ستاره ها را بر دستانش نشاندم

نگاهم کرد

برخاست

ستاره ها ریخت

دخترک رفت

من ماندم با یک مشت ستاره های خاموش

و  آسمانی تاریک

و گردی از خاک

که درپشت قدم هایش

فضا را پوشاند


 


13:32 | ستاره عشق




شنبه یکم تیر 1387



تشنه ام ! تشنه  ی یک جرعه عشق. . . 

اما افسوس دریای نگاهت را  در پستوی زمان جا گذاشته ام .  

کودکی 5 ساله با دستان کوچک چادر سرمه ای رنگت را در دستانم می فشردم تا گم ات نکنم .  

این روزها حس می کنم گم شده ام . بی آنکه بخواهم ،  دست از چادرت گشودم .  

هنوز رقص باد لابلای چادرت در خاطرم هست . 

آن روزها همه جا دریا بود . دریائی از عاطفه  ، شور ،  هیجان . 

هرگاه هوس بوسیدنت را می کردم در آغوشت  بودم . 

غوطه ور در دریا . . . 

انگار خورشید قطره ها را یکی یکی بخار کرده است و من بی دریا رها شده ام ! 

نه !!!

دریا هست  ، همان جا در ساحلی پر از مروارید . عطر خوشت تمام زمان را پوشانده . 

افسوس که من همچون قطره ای بخار شدم و از دریا جدا .

اینجا آسمان است  ، آبی  ،  پهناور ،  اما دریا نیست  . 

من از دریا دورم و تشنه یک جرعه عشق تو مادر . 

کاش تا ابد کودک می ماندم  و به هر بهانه ای تو را می بوسیدم  . . .

 


10:58 | ستاره عشق






ستاره عشق